عشق، شبیه یک کلاف کامواست.
نه از آن جنسهای مرتب و صاف، بلکه از همانهایی که از گوشهی جعبه بیرون زدهاند، پرگره و بینظم. هر رشتهاش، مسیر دل را دنبال میکند. میپیچد، گم میشود، دوباره پیدا میشود. گاهی انگار رشتهها در هم گره میخورند، گاه آنقدر نرم با هم کنار میآیند که دیگر تشخیصشان ممکن نیست.
و در ذهن، عشق مانند همین کلاف است. وقتی یاد عشق میافتد، هر فکر دیگری آرام آرام دورش میپیچد و ذهن، ناخواسته گرمبافتهی او میشود.
مرگ در اثر فشار بار تودهای عظیم از احساسات گیرافتاده در پس پردۀ تصمیمات غیرمنطقیِ ناعادلانه. برای وقت خریدن، برای حتی یک روز اضافهتر زندگی کردن؛ اما به چه قیمت؟