« یک بار دیگر این احساس مرا در خود گرفت که من برای زندگی در شهرها و خانه ها و در میان همنوعانم ساخته نشدهام، بلکه میباید به سیر در سرزمین های بیگانه و سفرهای دریایی بپردازم. احساس کردم اندوهی دیرینه مرا برمیانگیزد تا خود را به سینهٔ خداوند بیاویزم و زندگی ناچیزم را در لایتناهی و ابدیت غرق کنم... »
هرمان هسه
این چیزای بی اهمیت و کوچولو
حتی کشوندن خودم به حموم ، دوش گرفتن و دم کردن چای
همین هاست ، با همین ها میشه فرار کرد از تاریکی
با تدریج و لحظه گرایی