چِہ قَشَنگ میگِہ صائب تَبریزے:
جان چِہ میدانِست از دُنیا چِہ ها خواهَد ڪِشید...🖤🕊🍃
و سپس به همان چیزی که بودم بازگشتم؛
یک سکوتِ طولانی، اِجتناب از گفت و گو و میل به تنهایی.
یه روز بالاخره بهت پیام میدم و میگم چقدر دلم برات تنگ شده، بعدم گوشیو از پنجره پرت میکنم بیرون.«
درد ِدل با کس نگفتم درد من گفتن نداشت ؛
خنده بر لب میزنم هر چند خندیدن نداشت :)