بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشها، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی اما مگه قلب حالیشه؟ وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت انگار لای منگنهای، چون نه مغزت قلب داره و نه قلبت مغز.
میگن آدما قبل از دنیا اومدن زندگیشون رو میبینن و انتخاب میکنن به دنیا بیان یا نه، ولی دلیل اومدن ما چی بود وقتی هیچ چیز جالب و خوبی تو زندگی نداشتیم؟