ترسناکترین بخش ماجرا اینه که وقتی بالاخره به خودت برگردی، نمیدونی با کسی که اونجا منتظرت بوده روبهرو میشی یا فقط با بقایای کسی که یه زمانی بودی.
لطفا همون لحظه که یه چیزی میگم توجه کنید، من بعد از حرفی که زدم واقعا یادم نمیاد چی گفتم.
دوست داشتم همهٔ این چیزارو برات تعریف کنم اما متاسفم؛ ما خیلی وقته که دیگه باهم حرف نمیزنیم.
دلش میخواست به دور از همه چیز، در گوشه ای از جهان که زمان در آن جریان ندارد آرام بگیرد.