یه وقتایی دلتنگی میاد سراغ آدم، بیهشدار، بیهیچ دلیل، فقط یه جوری ته دلت میلرزه، یه بغض مینشینه زیر گلوت و نمیدونی باهاش چیکار کنی، نه میتونی بگی، نه میتونی نگهش داری، انگار یه صدایی از درونت مدام تکرار میکنه، کاش بود، دلت میره دنبال خاطرات، دنبال حرفهایی که نیمهکاره موندن، لبخندایی که دیگه تکرار نمیشن،میفهمی دلتنگی یعنی نبودن یه نفر، اما بیشتر از اون یعنی کم شدن یه گوشه از خودت که فقط اون بلد بود پرش کنه:)
میدونی اوج خفگی کجاست ؟ همون جایی که کلی حرف داری و به شدت ناراحتی و خیلی چیزا رو اعصابت میرن ولی سکوت میکنی ، به آخرین درجهی نا امیدی و ناراحتی میرسی ولی ترجیح میدی که هیچی نگی ، فقط بیتفاوت یه گوشه بشینی ببینی چی میشه ، هر چه بادا باد .