دربارهاش چای میخورم، گریه میکنم، کتاب میخونم، اما دیگه دربارهاش با کسی حرف نمیزنم .
و من اگر تصمیم بگیرم تو را نبینم؛
باور کن اگر روی مژههایم بنشینی نیز« تو را نخواهم دید.»
من خودم اون نخی که به زندگی وصلم میکرد رو بریدم انداختم دور؛
بعد تو میگی نجات دهنده توی آیینست؟