واسه چیش انقدر ناراحتی ؟
واسه کادویی که هیچوقت نداد ؟ احترامی که هیچوقت نذاشت ؟ عذرخواهی های به موقعی که هیچوقت نکرد ؟ غم هایی که بهت داد ؟ محبت هایی که نکرد ؟ تروما هایی که بهت داد و آدمی که ازت ساخت ؟
چقدر عقلت ؛ جلوت شرمندهاس ...
که تا توان داشتی براش تلاش کردی :]
واسه هر کسي همونقدر وقت و ارزش
بذارید که اون میذاره ،
هر چیزی زیادیش دلو میزنه.
خلاصه که الکي دِل نبند!
من ارگ بَمم ؛ خشت به خشتم متلاشی
تو نقش ِجهانی ، هر وجبت ترمه و کاشی
-جنابِحامدعسکری
به جایی تعلق نداشت ؛ نه خانهای انتظارش را میکشید و نه چشمانی برای آمدنش بیقرار میشدند ، انگار آمده بود فقط آدمها را دوست
بدارد و آخرِ هر دوستداشتنِ بیقید و شرط
خودش تنها بماند . / اواخرِ شهریورماهِ ١٤٠٥ *