eitaa logo
فورعزل⊹ᥣіᥣіᥙm
308 دنبال‌کننده
129 عکس
99 ویدیو
5 فایل
𔓙 ‌ ‌| ‌ ‌ᥣіᥣіᥙm. Me? @Ar7xtmis ᥴһіᥣძ. ᥱrіᥴᥲ . 𝖿ᥱᥣ᥆rі𝗍ᥲ * ⊹ ࣪ *
مشاهده در ایتا
دانلود
دارم پارتو مینویسم
همسایه میخام امارت290+کمتر هم بود عیب نداره ولی زیر 100نباشه امارم300+ چنلم پرایوتم
پرونده ناپدید شدن خانواده ها... هیچکس تا الان نتونسته این پرونده و حل کنه؛ این پرونده و موضوع باعث شده خیلی ها از سئول مهاجرت کنن یا به عبارتی دیگر فرار کنن، لیلیث هم که خانواده اش تو یه شب بارونی راس ساعت00:00 ناپدید میشن تنها راه نجات و تو فرار مثل بقیه میبینه.. اما تاابد میتونه قایم بمونه؟ ᥣіᥣіᥙm
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
69 تا حالا انقدر بلند گریه نکرده ام. نه...زمانی که خانواده ام ناپدید شدند فکر کنم حتی بدتر از این گریه می کردم. صدای هق هق کل گوشم را پر کرده است و صدای هیچکس دیگه ای را نمی شنیدم.. انزو سرم را نوازش می کرد و زیر لب زمزمه می کرد:"هیس هیس همچیز ارومه، گریه نکن" بعد از چند دقیقه گریه کردن را متوقف کردم و نفس عمیقی کشیدم. انزو دستش را روی پیشانی ام می گذارد:"یخ کردی، مطمئنی حالت خوبه؟"سر تکان می دهم. ----------- داستان از زبان سیسیلیا: زانویم پاره شده و چشمانم تار شده.. اخر این همه راه رفتن به کجا می رسد؟! به یک سالن با بوی اب لجن بسته رسیدم... نور لامپ قطع و وصل می شود، صدای چک چک اب فضا را پر کرده است، توپ های قرمز، زرد و سبز کف استخر درحال قل خوردن است. به سختی خودم را به داخل سالن استخر می کشانم و خودم را روی زمین می ندازم. درد در بدنم پخش می شود، زمین یخ است و باعث بی حس شدن بدنم می شود. حس مرگ را دارم، احساس می کنم دارم میمیرم... پاهایم بی حس اند و نمی توانم ان را تکان دهم. به سختی ارنجم را روی زمین می گذارم و خودم را به طرف استخر می کشانم. موهایم دور دست هایم میپیچد، انها را با چاقوی خونی که کنارم است کوتاه می کنم.کج یا خیلی کوتاه بودن؛ چه اهمیتی دارد؟ خون از سرم سرازیر می شود، حتی سرم هم اسیب دیده... دارم برای چه می جنگم؟برای عشقی که نمی توانم بدستش بیاورم؟ یا برای بازگشت به خانه ای که خانه من نیست، خانه ای که کسی در ان منتظر من نیست؟ یا برای بازگشت به مدرسه ای که لیلیث از من گرفته؟ او همه چیز مرا گرفت... همه چیزم را... قلبم درد می گیرد، برای زندگی که هیچوقت ان را به درستی تجربه نکردم، برای همه چیزی که هیچ وقت واقعا از ته دل تجربه نکردم... در این لحظه، نمی دانم سردی که در بدنم می چرخد سردی زمین است یا واقعا بدنم دارد سرد می شود؟ تا اینجا هم به زور دوام اوردم، دیگر همین جا برایم کافیست. با ارنجم خودم را روی زمین می کشم تا به طرف استخر لجن بسته برم. شروع به سرفه کردن می کنم، احساس می کنم بند بند وجودم دارد پاره می شود. تقریبا روی لبه استخر افتاده ام، تعادلم بخاطر سرفه ها از دستم در می رود. با سر به داخل استخر می افتم. حتی بدنم توان تکان خوردن و تلاش برای نجات جانم را ندارد. زندگی ام از دستم در رفت، شاید تقدیرم از اول این بوده که اینگونه بمیرم؟ تمام نفسی که در ریه هایم داشتم خالی می شود، چشمانم خود به خود بسته می شوند...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فداتشم😭
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حاجی این پست پیج زنمه(رفیقم) پشمام