مدال بهترین بخش امروز هم میرسه به وقتی که یه دستم استکان چای داغ بود و با یه دستم، چوبی که آتیش گرفته بود رو گرفته بودم بالا و از برنامههام برای آیندهی جهان به خاله میگفتم.
- میدونی، من میخوام رابین هود باشم.
+ همین چند ثانیه پیش گفتی تو "ظهور دوبارهی مسیح"ی، ضحی.
- خاله، محض رضای خدا، ربط اینا اینقدر عجیبه که متوجه نمیشی؟!
+ چاییت سرد نشه.