چیز بیشتری برای گفتن دارم؟ همیشه داشتم. همیشه پر از کلمات بودم، از احساسات و از اشکها؛ اما هرگز کافی نبود.
همیشه به قدر کافی دربارهی همهچیز میدونستم؛ اما هرگز کسی که باید بهم افتخار نکرد.
همیشه توی چشم خیلیها بینقص بهنظر میرسیدم؛ اما کسی که باید حتی متوجهم هم نشد.
همیشه عشق خیلی زیادی توی قلبم داشتم که همه رو شوکه میکرد؛ اما برای نگه داشتن تو فقط کنار خودم کافی نبود.
به قدری قوی و نامیرا بودم که زنده بمونم؛ اما نتونستم نورِ چشمهای معصومِ اون رو به این دنیای کثیف و تاریک برگردونم.
درد داره، نه؟ ولی فکر کنم از این درد خوشم بیاد. شاید دردش مجبورم میکنه کتابهای بیشتری بخونم، تصویر بهتری از خودم بسازم، بیشتر عشق بورزم و توی چشمهای هر بچهای که میبینم نگاه کنم و لبخند بزنم.
به هر حال، بخشی هست که هنوز در حال خونریزیه. بخشی از من همچنان با هر حرف و هر رفتار خونریزی میکنه. بخشی توی وجودم دارم که ناامیدانه امنیت رو جستجو میکنه؛ امنیتی که ته دلش میدونه هرگز بهش دست پیدا نخواهد کرد.
درهمتنیده، مخدوش. درهمتنیده با تلاشها، احساسات، ناامنی، با عشقِ توی وجودم و با ترسهام؛ چیزهایی که برای اونها زندگی میکنم. برای سوگِ درهمتنیده.