شایدم وقتی با سیما حرف میزنم، در واقع خورشید طلوع کرده و سهتایی روی یه میز نشستیم، درحالی که داریم چای صبحونهمون رو مینوشیم حرف میزنیم. منتهی ورلاین زیادی ساکته برای اینکه چیزی بگه.
هدایت شده از cıty ᥆f stαrs
میخواستم همهی آدمایی که میتونن زمینت بزنن و بزنم کنار برات ، میخواستم دونه دونه راها رو باز کنم ، تهشم خودم از سر راهت برم کنار ، برسی به اونجایی که لیاقت اسمقشنگتو داره ، ولی نتونستم .
و درنهایت، ما روزهای پر از مه رو دوست داریم؛ چون همیشه پایینتر آوردن ابرها رو به تلاش برای صعود ترجیح میدیم.
وطنپرست، توی هر جبههای هم که باشه، به وطن و هموطن آسیب نمیزنه و بدی رو براشون نمیخواد. ایکاش هرگز این رو فراموش نکنیم.