به نظر میرسید زمان برایش معنای خود را از دست داده است؛ روز و شب دیگر فرقی نداشتند.»
وقتی بهم میگن"از فلان چیز وایبتو گرفتم"اینجوریم که خب اوکی من تموم کردم، شیش بار سکته ناقص میزنم.
روزی چکمه هایش را میپوشد و بند هایش را محکم میبندد و به طرف جنگل فرار میکند زیرا که معتقد بود جنگل میتواند مهربان تر باشد تا انسان های رباتی.