بعد از سالها فراق، بالاخره توانست او
را ببیند، سپس هنگام خداحافظی گفت:
"کاش بعضی روزها، تا ابد ادامه پیدا میکردند."
دلم میخواست میتوانستم معنای جدید کلمات را که تو باعث شدی کشف کنم، برایت توضیح دهم. بیشتر از هر چیز دلم میخواست میتوانستم تمام روحم را در چشمانم بگذارم و تا ابد، تا هنگام مرگم، به تو نگاه کنم.
واقعا منطق یه سری از افراد و درک نمیکنم، راحت راجعبه بقیه نظر میدن، راحت پشت سر بقیه حرف میزنن، این برام ثابت شده که قطعا یه جایی چوب این رفتارشون و میخورن، چه دیر چه زود.
موقعیت دیگری هم بود که آزارم میداد، این که هیچکس مثل من نبود
و من مانند هیچکس نبودم، با خودم فکر میکردم "من یکیام و آنها
همه" و اسیر افکارم میشدم.