من آدمی نیستم که همهچیز را بلند بگویم. بیشتر وقتها سکوتم از حرفهایم طولانیتر است. اگر کسی بخواهد مرا بشناسد، احتمالاً باید بین جملههایی که نگفتهام دنبالم بگردد. به آدمها زود وابسته نمیشوم، اما اگر برایم عزیز شوند، بودنشان را با هیچ چیز عوض نمیکنم. شاید همیشه نتوانم احساساتم را خوب نشان بدهم، اما این به معنی کم بودنشان نیست. کتابها، عکسها، شب، باران و چیزهای ساده، بیشتر از شلوغیها حالم را خوب میکنند. دلم برای لحظههایی تنگ میشود که هنوز اتفاق نیفتادهاند، برای دیدارهایی که فقط قولشان مانده، برای حرفهایی که هنوز گفته نشدهاند. گاهی زیادی فکر میکنم، گاهی زیادی امیدوار میشوم و گاهی هم بیدلیل غمگین. اما با همهی اینها، هنوز تهِ دلم باور دارم که روزهای خوب، دیر یا زود، نشانیِ آدم را پیدا میکنند.
بزرگ شدن، آنطور که همیشه فکر میکردیم نبود. قرار نبود همه چیز را بفهمیم، قرار نبود همیشه قوی باشیم، یا هر بار که زمین خوردیم، بلند شدنمان شبیه قهرمانها باشد. فقط قرار بود هر روز، با تمام خستگیها، دلیلی هرچند کوچک برای ادامه دادن پیدا کنیم. من هنوز باور دارم زندگی، با همهی بیرحمیهایش، یک روز، بیخبر از راه میرسد و تمامِ صبرهایی را که بیصدا تحمل کردهایم، به لبخندی آرام تبدیل میکند.