این روزها حسوحالِ هیچکاری را ندارم، روحم خسته شدهاست از این همه فکرِ ناتمام و روزهایی که یکی پس از دیگری میآیند و چیزی جز تکرار با خودشان ندارند. گاهی دلم میخواهد از همهچیز فاصله بگیرم، گوشهای بنشینم و برای مدتی هیچ نقشی نداشته باشم، نه قوی باشم، نه خوشحال، نه حتی مجبور به توضیح دادنِ حالِ خودم. فقط کمی سکوت میخواهم، سکوتی که در آن کسی از من چیزی نخواهد و من هم از خودم انتظارِ زیادی نداشته باشم. شاید این خستگی هم روزی آرام بگیرد، مثل آبی که بعد از آشفتگی، کمکم زلال میشود.
حسهایی هستند که نام ندارند، نگران نیستی، آرام هم نیستی، غریب نیستی، اما اهل اینجا هم نیستی، نه دلت میخواد بمانی، نه آروزی رفتن داری. دلت میخواهد جایی که هستی نباشی، اما جای دیگری هم نباشی.