حسهایی هستند که نام ندارند، نگران نیستی، آرام هم نیستی، غریب نیستی، اما اهل اینجا هم نیستی، نه دلت میخواد بمانی، نه آروزی رفتن داری. دلت میخواهد جایی که هستی نباشی، اما جای دیگری هم نباشی.
لحظهای خوشحال و امیدوار بود، لحظهای دیگر ناامید و غمگین،
قصههایی در ناخودآگاهش در حال آغاز و پایان بود، بیآنکه بداند.
هدایت شده از آبپریا.
بچه ها یکبار برای همیشه اینجا رو یه عددی کنید که صد و پنجاه و نه و صد شصت توش نباشه، منم بهتون پوستر فیلم و سریال میدم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4tvgr6q&btn=پریآ
میشنوی؟ صدای مرا که صدایت میزند؟ صدای خستهام به گوشت میرسد؟ آدمیزادی آشفتهام که هیچکس صدایش را نمیشنود، ولیکن این را یقین دارم که تو میشنوی، تو میشنوی و به یادم خواهی بود. همواره به تو فکر میکنم و در هر لحظهای تو را صدا میکنم و امید دارم که خواهی شنید. اگر روزی زبانم از گفتن بازماند، اگر آنقدر در خودم فرو رفتم که دیگر نتوانستم چیزی را به زبان بیاورم، باز هم مرا از سکوتم بخوان، مگر نه اینکه تو از هرچه در دل میگذرد، پیش از آنکه به کلام بیاید، آگاهی؟ من چیز زیادی نمیخواهم، فقط گاهی دستی از جنسِ آرامش بر این آشفتگی بکش و بگذار بفهمم این همه راه را بیدلیل نیامدهام. اگر قرار نیست راه را برایم کوتاه کنی، دستکم چراغی در گوشهای از آن روشن بگذار تا بدانم هنوز جایی برای رفتن هست. من باز هم تو را صدا خواهم زد، شاید نه با صدای بلند، شاید فقط در خلوتِ قلبم، همانجایی که هیچکس جز تو راهی به آن ندارد. اگر پاسخت دیر رسید، باز منتظر میمانم، چرا که دلِ آدمی گاهی پیش از آنکه پاسخی بشنود، با یقینِ شنیده شدن آرام میگیرد.