« جریحهای که بعد از رفتناو بر قلبم نشستهاست گاه و بیگاه تکرار میشود و منرا به مرز آشفتگی میکشاند . روزهایی که دل سپردهبودیم و فارغ از تلاطمهای دنیا به یکدیگر عشق میورزیدیم . در آغوشت هزار تمنا میکردم تا برای عاشقترین عاشقت غزل بخوانی چرا که غزلشنیدن از دهان معشوق ، چنانکه دارو منهوک را ، مرهمدهنده بود . و حالا ، اینها به خاطراتتلخی تبدیل شدهاند که امکان فراموشکردنشان وجود ندارد . به این فکر نکنید که زمان توانایی التیامبخشیدن به زخمها را دارد ، حقیقت میتواند اندکی دردناکتر باشد ، چرا که هیچچیز و هیچکس نمیتواند حفرهی خالیشده در قلبم را پر کند ، و یادِ او تا زمان هلاکشدنم بخشی از وجودِ من خواهد ماند . »