•گمشده•
تمام شد :)) 💔
@Maddahionlinمقتدر مظلوم.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
چقدر روز شهادت آقا با این اشک ریختم . . 🥲
انشاءالله از امروز پارتگذاری رمان 'برای من بخون ، برای من بمون' رو شروع میکنیم ..
نویسندهی این رمان : هاوین امیریان
مقدمه :
صدای خنده خدا را میشنوی ؟!
دعاهایت را شنیده
و به آنچه محال میپنداری میخندد ..
پینوشت : از نظر من خوندن این رمان خالی از لطف نیست ، لحظات عاشقانه جذابی داره و همه چی رو اصول جلو میبره و هم لحظات معنوی داره و هم عاشقانههای جذاب .❤️🔥
🎀 برای من بخون ، برای من بمون 🎀
#پارتاول
_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*
بازم صداش تو گوشم پیچید. اصلا یادم رفت اومده بودم توی اتاقم که چیکار کنم.
بدون معطلی سریع دویدم سمت تلوزیون توی هال.
بازم میکروفون به دست داشت می خوند. بازم با این آهنگ جدیدش گل کاشته بود.
زل زده بودم به صفحه تلوزیون. نه صدای دیگه ای می شنیدم نه چیز دیگه ای رو می دیدم … فقط خودش.
وقتی به خودم اومدم برق یه چیزی رو توی دستش دیدم.
توجه نکردم.
آهنگش تموم شد. چشمام خیس اشک بود. من کی گریه کردم که خودم نفهمیدم؟
با دستپاچگی اشکام رو پاک کردم و به بابام نگاه کردم. خداروشکر خوابیده بود.
دوباره برگشتم تو اتاق و نشستم پائین تخت دو طبقه مون. بازم اشکام ریختن. این بار با اراده خودم ریختن. توی افکارم غرق بودم که با تکون دستای کوچولوی خواهرم به خودم اومدم. نگاش کردم.
آتنا- آبجی چی شد؟ شعرش که اصلا گریه دار نبود؟
خندیدم. میون گریه ، و خدا می دونه چقد لذت می بردم از این کار.
آتنا- آبجی ولی خیلی قشنگ بودا … تا حالا هیچ خواننده ای نبوده که همه ی همه ی آهنگاشو توی تلوزیون پخش کنن … یا کنسرتش رو اعلام کنن … ازبس که فقط چیزای خوب میخونه …
یه چیزی تو دلم چنگ زد. دیگه به اشکام اجازه ریختن ندادم. دستم رو نوازش گونه کشیدم روی موهاش و با لبخند پرسیدم:
– اخه تو چرا از هر کس و هرچیزی که من خوشم میاد ، خوشت میاد؟ دوسشون داری؟ طرفدارشونی؟
آتنا- چون سلیقه ات خوبه … تو خیلی خوبی آبجی … خیلی دوستت دارم …
بوسیدمش.
– منم خیلی دوستت دارم آجی کوشولو …
صدای آهنگی که نشون می داد اخبار بیست و سی داره شروع میشه به گوشم رسید. مطمئن بودم این شاهکاری که امروز انجام داده رو تو اخبار هم میگن. پس رفتم تو هال و جلوی تلوزیون ایستادم. انتظار زیادی نکشیدم چون اولین خبرشون همین آهنگ جدیدش بود.
گوینده کمی حرف زد و بعدش گزارشش پخش شد همراه با قسمت هایی از آهنگش که تازه ازش رو نمایی کرده بود.
محو صداش شده بودم که دوباره همون برقو دیدم. دستم رو بردم جلو و گذاشتم روی صفحه تلوزیون و روبه خواهرم گفتم.
– ببین حلقه داره! بالاخره ازدواج کرد …
آتنا- نه ابجی … قبلا هم چند بار انداخته … مگه یادت نیست؟
– اخه اونا عقیق بودن … این یکی حلقه ی نامزدیه انگار …
نفسم رو پوفی دادم بیرون و از ته دل آه کشیدم. نه پس می خواست بیاد تو رو بگیره؟ از اون سر دنیا؟ من اگه شانس داشتم که … وای بازم داری ناشکری می کنی … هنوز که مطمئن نیستی نامزد کرده پس چیه؟ چته؟
زیر لب خدا رو شکر کردم و رفتم توی اتاق تا بخوابم.
– آتنا تلوزیون و چراغو خاموش کن خوابیدنی …
گوشیمو برداشتم و ساعت رو گذاشتم تا 6 صبح زنگ بزنه. پتوم رو کشیدم توی بغلم و تند و تند دعاهامو زیرلب خوندم و نفهمیدم کی خوابم برد!
_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*
-هاوینامیریان