واقعا خیلی از نظر روانی ضعیفم و هرچیز کوچیکی میتونه تا ساعتها حالمو بد کنه...
درسته من میتونم تظاهر کنم به چیزی اهمیت ندادم ولی وقتی تنها میشم بخاطرش گریه میکنم
از کی اتفاق افتاد؟ نمیدونم.
از کی دیگر خودم را مثل قبل نمیشناختم؟
از کی بعضی آدمها برایم غریبه شدند؟ حتی آنهایی که میتوانستم ساعتها دربارهشان حرف بزنم.
از کی چیزهایی که برایم مهم بودند، آرامآرام از دستم افتادند و حتی نفهمیدم چه موقع رهایشان کردم؟
فکر میکنم باید یک لحظه وجود داشته باشد.
یک روز مشخص، یک اتفاق، یک قبل و یک بعد.
اما هرچه بیشتر دنبال آن میگردم، چیزی پیدا نمیکنم.
فقط تکههایی از خودم را میبینم؛
نسخههایی که دیگر نمیشناسم، اما عجیب است که هنوز بعضی عادتهایشان را دارم.
شاید از همان روزهایی شروع شد که فکر میکردم فقط خستهم.
از وقتی که دیگر برای بعضی چیزها ناراحت نمیشدم.
از وقتی که یاد گرفتم بعضی حرفها را نگه دارم و وانمود کنم چیزی نشده.
و شاید اصلاً هیچوقت اتفاق خاصی نیفتاد.
شاید من فقط آنقدر آرام تغییر کردم که خودم هم متوجه نشدم.
حالا گاهی اوقات وسط یک روز معمولی، به خودم نگاه میکنم و فکر میکنم: این واقعا منم؟