☕️
نتونستم وداع کنم با آقا. نماز رو پشت درهای مصلی خوندیم قلبم شکسته
ماشین حمل پیکرها به خاطر ازدحام بیش از حد یهویی پیچید تو خیابون دانش ماهم اونجا بودیم
آقا حواسش به این دختر کوچیک نالایقش بود(((:
یک بار رفتم و دفعه های بعد فقط از دور میایستادم مردم رو نگاه میکردم و برا اونا گریه میکردم
هرکی از در دارالذکر بیرون میومد شکسته و مچاله و یتیم و خونبهدل و زار بود
فکر میکنم ما بعد از دیدن مزار فهمیدیم چی به سرمون اومده. من خودمون رو تا بحال اینطور ندیده بودم