یک بار رفتم و دفعه های بعد فقط از دور میایستادم مردم رو نگاه میکردم و برا اونا گریه میکردم
هرکی از در دارالذکر بیرون میومد شکسته و مچاله و یتیم و خونبهدل و زار بود
فکر میکنم ما بعد از دیدن مزار فهمیدیم چی به سرمون اومده. من خودمون رو تا بحال اینطور ندیده بودم