پارسال یه روز قبل اربعین بیمار و بدحال و افسرده تو خونه نشسته بودم. ظهر دوستم پیام داد که باباش داره میره موکب رفیقش سر بزنه. بش گفتم زن التماست میکنم راضیش کن ما دوتارم ببره. اون روزا خونه خودمون نبودیم و من حتی کفش راحت نداشتم .تو دو_سه ساعت از بابام که کربلا بود اذن گرفتم، یه کوله برداشتم چارتا وسیله ریختم توش یه روسری خنک هم از مامان بزرگم گرفتم و با کفشای پاشنه بلند رفتیم سمت شلمچه. وقتی رسیدیم اونجا دیگه موکبا مشغول جمع و جور کردن بودن که فرداش بعد ده بیست روز برن سمت خونه هاشون.
موکبی که ما رفتیم مال ماهشهری ها بود. خانوماشون خسته و داغون بودن مارو که دیدن اومدیم کمک چشماشون برق میزد.
سهم ما دوتا از کل جریان اربعین شستن اخرین دیگها و ظروف یه موکب بود که همونم برام اندازه کل دنیا ارزش داشت.
همه دارن از دلتنگی میگن و از اینکه ای کاش آقا نرفته بود
اما من میگم عزیزم خداروشکر که رفتی.. خداروشکر که اینجوری سربلند رفتی و از این دنیا راحت شدی از همه آدما راحت شدی