اونی که همیشه منتظرشی دقیقا یموقعی میاد که دیگه منتظرش نیستی..
خیلی دیر میرسن آدما؛
خیلی دیر برمیگردن؛
و خیلی دیر متوجه میشن.
لحظهگرگومیش نمیدونم چرا بااینکه خیلیتکراریه اما واقعا دوسداشتنیه و میشه نگاش کرد بازم.
اینقده بدممیادا یتصمیمی میگیرن بعد دقیقهنود به من میگن و همه کارام و برنامهریزیام میره رو هوا:)))))
امشب؟ شد یکماه دقیقا.
دقیقا یک ماهپیش همچین شبیبود که رفتم پشتبوم و تا تونستیم شعاردادیم چون که زیاد زرزر میشنیدیم.
یادمه چقدر نگران بودم؛ خوبیادمه از اون روز ظهر به همه میگفتم از نگرانیم:)
همش میگفتم آره نگرانیم فقط یدلشوره سادس حتما؛ حتما هیچی نیست؛ حتما زیادی فکرمیکنم.
جوابایی که میشنیدم گاهی دلگرمم میکرد؛
-نگراننباش خدا محافظحضرتآقاست-
-نه ایشون میمونن تا ظهورامامزمان-
-نه آقا تو پناهگاهه-
-رضوانه؟دیوونهشدی؟ محافظت میشه از آقا-
انگار که نمیتونستم تحمل کنم نگرانیمو:)
و ساعت دهاون موقعا بود که هلهله شنیدیم؛
هلهله هایی که جونمو سوزوند:)
آقاجونم اون شب رو هیچوقت یادم نمیره:)
یادم نمیره چقدر بزور با نگاهکردن به عکست خوابیدم و چقدر قلبم آتیش گرفت بخاطر شنیدن صداهاشون:)
چقدر ناراحت شدم و رفتم گوشه تختم نشستم و گریهکردم.
هیچوقت تو زندگیم دلم نسوخته بود اونجوری؛
قلبم آتیشگرفت اونشب.
و یکماهمیگذره و هنوز من جانبهدیدارت فدا نکردم:)
یکماه میگذره و.. فراموش نشد این غم بزرگ و اشکا:)
هدایت شده از [دیـمــا]
خونمون در سکوت کاملللل؛یهو یکیمون با صدای بلند:
تورستمتهمتنیبزنکهخوبمیزنیییییی
تازه اینجوری میخونه که کجاسسسست یارویاورم؟:::))))))
بعد منم بش میگم من اینجام خوشگله.