امشب؟ شد یکماه دقیقا.
دقیقا یک ماهپیش همچین شبیبود که رفتم پشتبوم و تا تونستیم شعاردادیم چون که زیاد زرزر میشنیدیم.
یادمه چقدر نگران بودم؛ خوبیادمه از اون روز ظهر به همه میگفتم از نگرانیم:)
همش میگفتم آره نگرانیم فقط یدلشوره سادس حتما؛ حتما هیچی نیست؛ حتما زیادی فکرمیکنم.
جوابایی که میشنیدم گاهی دلگرمم میکرد؛
-نگراننباش خدا محافظحضرتآقاست-
-نه ایشون میمونن تا ظهورامامزمان-
-نه آقا تو پناهگاهه-
-رضوانه؟دیوونهشدی؟ محافظت میشه از آقا-
انگار که نمیتونستم تحمل کنم نگرانیمو:)
و ساعت دهاون موقعا بود که هلهله شنیدیم؛
هلهله هایی که جونمو سوزوند:)
آقاجونم اون شب رو هیچوقت یادم نمیره:)
یادم نمیره چقدر بزور با نگاهکردن به عکست خوابیدم و چقدر قلبم آتیش گرفت بخاطر شنیدن صداهاشون:)
چقدر ناراحت شدم و رفتم گوشه تختم نشستم و گریهکردم.
هیچوقت تو زندگیم دلم نسوخته بود اونجوری؛
قلبم آتیشگرفت اونشب.
و یکماهمیگذره و هنوز من جانبهدیدارت فدا نکردم:)
یکماه میگذره و.. فراموش نشد این غم بزرگ و اشکا:)
هدایت شده از [دیـمــا]
خونمون در سکوت کاملللل؛یهو یکیمون با صدای بلند:
تورستمتهمتنیبزنکهخوبمیزنیییییی
تازه اینجوری میخونه که کجاسسسست یارویاورم؟:::))))))
بعد منم بش میگم من اینجام خوشگله.
امشب عجیببود که وسط تجمع برقا رفت و همهجا خاموشمطلق شد و فقط صدایشعار بود.
اونقد صدای اللهاکبر بلند بود که حتی نمیشنیدم چندتا انفجار بود.
خاکبرسرت نیمهگمشده.
من تصمیم گرفتم دیگه منتظرت نباشم.
خلاصه برو گمشو شهیدشو.❤️
نمیدونم کجاست!🇵🇸
خاکبرسرت نیمهگمشده. من تصمیم گرفتم دیگه منتظرت نباشم. خلاصه برو گمشو شهیدشو.❤️
حاجی الان جدی نره شهیدشه؟