eitaa logo
𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺/ فورندید
8.5هزار دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کرایول، اتفاقا "اگه میخواست میتونست" برای اون صدق میکنه.
نیورا، خودتو گول نزن، همچین چیزی ممکن نیست.
آوریواین، احمق فرضت کرده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چیزی میخواست بهت بگه اما نتونست ~ برای ایگنورا : نمی‌دونم هنوزم وقتی اسمت رو می‌شنوی، یاد من می‌افتی یا نه، ولی من هنوز بعضی وقتا بی‌دلیل بهت فکر می‌کنم. همیشه فکر می‌کردم تو از اون آدمایی هستی که اگه بخوان برن، دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن، برای همین هیچ‌وقت جرئت نکردم جلوت آسیب‌پذیر باشم. منم دلم می‌خواست یه بار تو شروع‌کننده باشی، تو سراغم رو بگیری و تو بهم نشون بدی که نبودنم برات مهمه. ولی انقدر منتظر موندم که آخرش خودت هم خسته شدی و رفتی. شاید من هیچ‌وقت به اندازه‌ای که لیاقتش رو داشتی، دوست داشتنم رو نشون ندادم. شاید فکر می‌کردم تو از اون آدمایی هستی که هرچقدر هم اذیتشون کنم، آخرش می‌مونن. حقیقت اینه که من به موندنت عادت کرده بودم، نه به این فکر که ممکنه یه روز واقعاً نباشی. الانم نمی‌دونم اگه برگردم، هنوز اون آدم سابقی هستی که می‌شناختم یا نه. فقط کاش قبل از اینکه همه‌چیز بینمون تموم بشه، یه بار دیگه فرصت داشتم درست باهات رفتار کنم. چون چیزی که هیچ‌وقت نتونستم بهت بگم اینه که رفتنت بیشتر از چیزی که نشون دادم، منو به هم ریخت.»
چیزی که میخواست بهت بگه اما نتونست ~ برای فلورین : من هیچ‌وقت آدمی نبودم که بتونم راحت درباره‌ی احساساتم حرف بزنم، مخصوصاً وقتی پای تو وسط بود. هر بار که می‌خواستم بهت بگم چقدر برام مهمی، یه چیزی توی ذهنم می‌گفت اگه زیادی نشونش بدی، یه روز از همین نقطه ضربه می‌خوری. برای همین سعی کردم کمتر بگم، کمتر نشون بدم و وانمود کنم که همه‌چیز تحت کنترلمه. ولی تو نمی‌دونی چند بار دلم خواست فقط چند دقیقه بیشتر باهات حرف بزنم و بهونه‌ای برای ادامه دادن مکالمه پیدا کنم. من به جزئیاتی ازت توجه می‌کردم که شاید خودت هم فکر نمی‌کردی کسی متوجهشون بشه. به تغییر لحن حرف زدنت، به وقتایی که ناراحت بودی ولی می‌گفتی چیزی نیست، حتی به سکوت‌هات. اما به‌جای اینکه بهت نزدیک‌تر بشم، گاهی جوری رفتار کردم که انگار بودنت برام عادیه. حالا که فاصله افتاده، تازه می‌فهمم چقدر چیزهای کوچیک بینمون ارزش داشتن. نمی‌دونم تو هنوز جایی برای من توی زندگیت نگه داشتی یا نه، ولی می‌دونم نمی‌تونم ازت انتظار داشته باشم مثل قبل بمونی. فقط اگه یه روز از کنار هم رد شدیم، بدون که من هیچ‌وقت اون‌قدر که نشون می‌دادم، نسبت به تو بی‌تفاوت نبودم.»
چیزی که میخواست بهت بگه‌ اما نتونست ~ برای زفیرا : میدونی سخت‌ترین قسمت ماجرای ما برای من چی بود؟ اینکه هیچ‌وقت نتونستم بفهمونمت واقعاً توی سرم چی می‌گذشت. یه روز دلم می‌خواست بهت نزدیک باشم و روز بعد از اینکه این‌قدر بهت اهمیت می‌دادم، می‌ترسیدم. گاهی حرف‌هایی می‌زدم که حتی خودم هم بعداً نمی‌فهمیدم چرا گفتمشون. می‌خواستم بمونی، ولی همیشه جوری رفتار نمی‌کردم که انگار واقعاً موندنت رو می‌خوام. شاید تو فکر کردی من هیچ‌وقت جدی نبودم، شاید هم فکر کردی تمام اون لحظه‌ها برای من معمولی بودن. ولی من هنوز بعضی از مکالمه‌هامون رو توی ذهنم مرور می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم اگه اون جواب رو نمی‌دادم، چی می‌شد. اگه اون روز به‌جای سکوت، حقیقت رو می‌گفتم، اگه به‌جای عوض کردن بحث، ازت می‌خواستم بیشتر بمونی. خیلی وقت‌ها منتظر بودم تو چیزی رو بفهمی که خودم حتی یک بار هم درست توضیحش نداده بودم. حالا می‌فهمم نمی‌شه از یه نفر انتظار داشت تمام حرف‌های نگفته‌ت رو از روی رفتارت بخونه. کاش می‌تونستم فقط یک بار دیگه باهات حرف بزنم، نه برای شروع دوباره، فقط برای اینکه این بار چیزی رو پنهان نکنم.»
چیزی که میخواست بهت بگه اما نتونست ~ برای ثالورا : من هنوزم بعضی شب‌ها به این فکر می‌کنم که تو بعد از رفتن من چطور با نبودنم کنار اومدی. نمی‌دونم هنوز آهنگ‌هایی رو که با هم گوش می‌دادیم می‌شنوی یا دیگه ازشون رد می‌شی، انگار هیچ خاطره‌ای پشتشون نیست. من خیلی چیزها رو به زبون نیاوردم، چون فکر می‌کردم اگه درباره‌شون حرف بزنم، ضعیف به نظر می‌رسم. ولی حقیقت اینه که من از دست دادنت می‌ترسیدم، حتی وقتی طوری رفتار می‌کردم که انگار برام مهم نیستی. دلم می‌خواست وقتی ناراحتی، اولین کسی باشم که بهش پناه می‌بری، نه کسی که ناراحتیت رو بیشتر می‌کنه. دلم می‌خواست بدون اینکه مجبور باشی چیزی رو توضیح بدی، بفهمم کی به من احتیاج داری. اما خیلی وقت‌ها اون‌قدر درگیر خودم بودم که ندیدم تو هم خسته می‌شی، تو هم یه جایی کم میاری. شاید وقتی فهمیدم چقدر ازم فاصله گرفتی، دیگه خیلی دیر شده بود که بخوام همه‌چیز رو درست کنم. من نمی‌دونم هنوز دوستم داری یا نه، ولی گاهی دلم برای آدمی که کنار تو بودم هم تنگ می‌شه. چیزی که نتونستم بهت بگم اینه که بعضی وقت‌ها هنوز دلم می‌خواد فقط بهم بگی حالت خوبه، حتی اگه دیگه سهمی توی زندگیت نداشته باشم.»
چیزی که میخواست بهت بگه اما نتونست ~ برای سیندرل : من همیشه دوست داشتم فکر کنی هیچ‌چیزی نمی‌تونه منو به هم بریزه، حتی وقتی تمام چیزی که می‌خواستم این بود که یه بار بهم اطمینان بدی. نمی‌خواستم بفهمی چقدر به حرف‌هات اهمیت می‌دم، چون می‌ترسیدم یه روز از همون حرف‌ها علیه خودم استفاده بشه. وقتی ازم فاصله می‌گرفتی، وانمود می‌کردم برام مهم نیست، ولی تمام مدت دنبال دلیلی می‌گشتم که بفهمم چی تغییر کرده. گاهی حتی از اینکه چقدر دلم می‌خواست بهم توجه کنی، عصبانی می‌شدم. چون نمی‌خواستم کسی انقدر روی حال خوب و بد من تأثیر داشته باشه. اما تو داشتی، بیشتر از چیزی که حاضر بودم اعتراف کنم. من خیلی وقت‌ها منتظر بودم تو اول قدم برداری، چون نمی‌خواستم تنها کسی باشم که برای نگه داشتن این رابطه تلاش می‌کنه. ولی هیچ‌وقت به این فکر نکردم که شاید تو هم دقیقاً همین انتظار رو از من داشته باشی. حالا هرچقدر هم سعی کنم خودم رو قانع کنم که همه‌چیز تموم شده، بعضی خاطره‌ها هنوز همون‌قدر زنده‌ان. اگه می‌تونستم یه چیز رو بهت بگم، می‌گفتم کاش یک بار غرورم رو کنار می‌ذاشتم و قبل از اینکه از دستت بدم، بهت می‌گفتم چقدر برام مهمی.»
چیزی که میخواست بهت بگه اما نتونست ~ برای سول‌گرین : من خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردی، درباره‌ی رابطه‌مون فکر می‌کردم. بارها مکالمه‌هامون رو توی ذهنم مرور می‌کردم و دنبال لحظه‌ای می‌گشتم که همه‌چیز از اونجا تغییر کرده بود. شاید به نظر می‌رسید که من به همه‌چیز بی‌تفاوتم، ولی واقعیت این بود که نمی‌دونستم چطور باید درباره‌ی چیزهایی حرف بزنم که حتی برای خودم هم قابل‌فهم نبودن. من از بحث کردن می‌ترسیدم، از اینکه حرفی بزنم و دیگه نتونم چیزی رو به حالت قبل برگردونم. برای همین خیلی وقت‌ها سکوت کردم، حتی وقتی می‌دونستم سکوت من ممکنه بیشتر از هر جوابی آزارت بده. تو ازم توضیح می‌خواستی و من به‌جای اینکه واضح حرف بزنم، سعی می‌کردم همه‌چیز رو توی ذهنم حل کنم. شاید همین باعث شد تو احساس کنی که به اندازه‌ی کافی برام مهم نیستی. من نمی‌خواستم به این نقطه برسیم، ولی خواستن به‌تنهایی نتونست چیزی رو نجات بده. حالا چیزهایی رو می‌فهمم که اون موقع حتی حاضر نبودم بهشون فکر کنم. کاش می‌دونستی پشت تمام اون سکوت‌ها، همیشه بی‌تفاوتی نبود؛ گاهی فقط آدمی بود که بلد نبود چطور چیزی رو که براش مهمه، از دست نده.»
چیزی که میخواست بهت بگه اما نتونست ~ برای لومریس : «من همیشه فکر می‌کردم اگه واقعاً برای هم ساخته شده باشیم، بالاخره یه جوری همه‌چیز درست می‌شه. برای همین بعضی وقت‌ها به‌جای اینکه برای بهتر شدن رابطه‌مون کاری انجام بدم، فقط منتظر می‌موندم. منتظر بودم تو آروم بشی، من بهتر بشم، شرایط تغییر کنه و یه روز دوباره مثل قبل کنار هم باشیم. اما نفهمیدم که بعضی فاصله‌ها با گذشت زمان کمتر نمی‌شن؛ فقط آدم‌ها رو به زندگی بدون هم عادت می‌دن. من خیلی چیزها رو به بعد موکول کردم، حتی حرف‌هایی رو که باید همون موقع بهت می‌گفتم. دلم می‌خواست بدونی که تو برای من فقط یه آدم معمولی نبودی که با رفتنش بشه خیلی راحت کنار اومد. ولی نمی‌خواستم ازت بخوام بمونی، وقتی خودم هم نمی‌دونستم چطور باید شرایط رو بهتر کنم. شاید هر دومون منتظر بودیم اون یکی قدم اول رو برداره و همین باعث شد هیچ‌کدوم کاری نکنیم. گاهی فکر می‌کنم اگه فقط یک بار بدون ترس و غرور با هم حرف می‌زدیم، شاید پایان قصه‌مون فرق می‌کرد. من هنوز جواب این سؤال رو ندارم که آیا واقعاً دیر شد یا ما فقط خیلی دیر فهمیدیم چقدر باید برای هم وقت می‌ذاشت.
چیزی که میخواست بهت بگه اما نتونست ~ برای مریوِین : من هیچ‌وقت بهت نگفتم که چقدر از این می‌ترسیدم که یه روز دیگه نتونم مثل قبل بهت نزدیک باشم. شاید چون همیشه سعی می‌کردم آدمی به نظر برسم که به کسی وابسته نمی‌شه، حتی وقتی خودم می‌دونستم این‌طور نیست. من چیزهایی از تو یادم مونده که شاید خودت هم فراموششون کرده باشی. بعضی جمله‌هات، بعضی نگاه‌هات و حتی وقت‌هایی که بدون اینکه چیزی بگی، می‌فهمیدم یه چیزی اذیتت می‌کنه. ولی من هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی درباره‌ی این چیزها حرف نزدم، چون فکر می‌کردم گفتنشون چیزی رو تغییر نمی‌ده. حالا که دیگه مثل قبل از زندگی هم خبر نداریم، تازه می‌فهمم چقدر از چیزهای کوچیک توی روزمره‌م به حضورت گره خورده بود. گاهی دلم می‌خواد بدونم هنوز هم وقتی اتفاقی می‌افته، برای گفتنش یاد من می‌افتی یا نه. نمی‌پرسم، چون نمی‌دونم جوابش قراره آرومم کنه یا بیشتر از قبل دلتنگم کنه. من نمی‌خوام وانمود کنم که همه‌چیز رو فراموش کردم، ولی نمی‌خوام هم ازت انتظار داشته باشم که همون‌جایی مونده باشی که من موندم. فقط می‌خواستم بدونی که اگه یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم، تمام اون چیزی که بینمون بود برای من هیچ‌وقت یه اتفاق بی‌اهمیت نبود.»