یک دقیقه نمیتونیم تو آفتاب کربلا دووم بیاریم
چجوری بدنت رو سه روز تو این آفتاب رها کردن عزیز دلم...💔
دستم را در دستان پیرش فشار میدهم
چشمانم به چشم های سبزش دوخته میشود
نگاهش مهربان و لبخندش ملیح و از ته دل است
محکم تر خودم را به سینه اش میچسبانم
میدانم روزی قرار است برسد که دلتنگش میشوم و او دیگر در کنارم نیست که لبخندش را تماشا کنم.