یک دقیقه نمیتونیم تو آفتاب کربلا دووم بیاریم
چجوری بدنت رو سه روز تو این آفتاب رها کردن عزیز دلم...💔
دستم را در دستان پیرش فشار میدهم
چشمانم به چشم های سبزش دوخته میشود
نگاهش مهربان و لبخندش ملیح و از ته دل است
محکم تر خودم را به سینه اش میچسبانم
میدانم روزی قرار است برسد که دلتنگش میشوم و او دیگر در کنارم نیست که لبخندش را تماشا کنم.
تابستون عزیزم لطفا تموم نشو
مهم نیست چقدر داری حوصله سر بر میگذری همین که
سوز و سرمای پائیز نیست
زود شب نمیشه
غروب ها دلگیر نیس
هفت صبح مدرسه نمیریم و از درس و امتحان خفه نمیشیم
معلما و کادر مدرسه را نمیبینیم
لازم نیست پالتو زیر چادر بپوشیم و دوبرابر پف کنیم
گلودرد و آبریزش بینی و تب و سرفه نداریم
واسه خوب بودنت خیلی هم کافیه..