یه فکت نا گفته ایم هس که میگه از اون جایی که خیلیییی خیلیییی بهت خوش گذشته هیچ عکس و فیلمی نداری
چیزی که این چند ماه خیلی بهش فکر میکردم
"رنجه"
اول فهمیدم در هر کاری و حتی در بیکاری هم رنج هست راهی برای درمان و فرار از رنج وجود نداره تو فقط میتونی روی کمی از رنجت قدرت انتخاب داشته باشی اینکه در چه مسیری رنج بکشی
و بعد متنفر شدم از زندگی که هر کاری هم بکنم باز هم رنج میکشم
و بعد دیدم رنج هایی که کشیدم و من رو به فکر و تغییر وا داشته چقدر متمایزم کرده
به این فکر کردم که اگه اون سختی و رنج رو نمیکشیدم و اون حال بد رو تجربه نمیکردم الان اینقدر بهتر از قبل نبودم
و بعد فهمیدم که این رنج یه هدیه ی خیلیییی ارزشمند از طرف خداست
رنجه بیشتر تفکر بیشتر درس بیشتر و تغییر
و کم کم عاشق رنج شدم
دیگه حتی دلم میخواد رنج بیشتری بکشم که منه بهتری بشم
اما هنوزم این تفکر باعث نمیشه از رنج لذت ببرم یا سختیش رو کم کنه
خیلی سعی کردم نسبت به غم دیگران بی تفاوت باشم
و نشد
حتی اگه به ظاهر سعی میکردم بی تفاوت باشم بازم ته دلم رخت میشستنو و چشمام تند تند نگاهش میکردن
حتی اگه یک روزم بود که میشناختمش حتی اگه اون منو دوست خودش ندونه حتی اگه به من ربطی نداشته باشه
من بازم نمیتونم بی تفاوت باشم