هر روز که بیدار میشم
آغاز یک جنگه
بین من و کتابها
من و کار هایی که روز به روز بیشتر میشن
من و تنبلی
من و آنچه دلم میخواد
من و فضای مجازی
من و چیز هایی که از خودم انتظار دارم
من و..
نا عادلانه است یک منه تنها در برابر این همه چیز
پایان این جنگ هر روزه
هر شب با عذاب وجدان خوابیدنه
تجربی فقط یه رشته نیس
یه سبک زندگیه
تنیده است با زندگیت
اسکار زهرمار کننده ی زندگی روزمره
مثلا داری گوشت توی کاسه ی آبگوشتتو تکه میکنی که ناخودآگاه مات مبهوت داری به گوشته زل میزنی که این از کدوم نوع ماهیچه اس
مخططه؟ خب حالا اگه مخططه میگردی دنبال اون پرده ی لیپیدی
گاهی اینقدر دیوونه میشی که رد لقمه ای که قورت دادی رو با دستت رو بدنت دنبال میکنی کم کم توهم میزنی که حرکات معدتو حس میکنی
خدا نیاره سرما بخوری
سه ساعت جلو آینه که زبونم الان این رنگه چشمم اون رنگ
کافیه آبریزش بینی داشته باشی که دو تا گفتار کامل زیست از ذهنت رد شه کدوم لایه مخاطی بود کدوم ماده مخاطی کدوم ماده مخاطی مژکدار کدوم یاخته مخاطی مژکدار...
خواهش میکنم ما بچه های تجربی رو به کله پاچه خوردن مجبور نکنید شما از ذهن بیمار ما آگاه نیستید این مغز لامصب نمیتونه بدون اینکه فکر کنه این کجاعه و چیه و بافتش و یاختش و سیسمش و.. فقط بخوره
ما به بدن خودمونم رحم نمیکنیم چه برسه به اون گوسفند
فاجعه ترینش وقتی بود که سوسکه رو کشتم و تا به خودم اومدم دیدم قوچعلی کفتری نشستم بالا سرش دارم به اینکه شکمشو بشکافم تشریحی ببینم همونی که تو کتابه واسه اینا هم صدق میکنه یا نه
و این فقط زیست بود
امیدوارم از روزمره ی حال به هم زنم خیلی چندشتون نشده باشه به خدا منم تا دوماه پیش یکی مثه شما بودم نمیدونم واقعا چه اتفاقی برام افتاده
ولییی
این داستان ادامه دارد...