خببب
آدمها به خانواده ای که درکش کنه خیلی نیاز دارن
میدونی باید وقتی کلی صبر کردی کلی حرص خوردی خودخوری کردی و.. یه جای امن داشته باشی
یه کنج چند جمله ی آرامش بخش، لبخند و غذای خوشمزه
یه کار اشتباهی که مغزم میکنه اینکه وقتی دلتنگ کسی باشم یا دلم بخواد جای دیگه ای باشم خوابشو تصویر سازی میکنه
اونقدر واقعی که وقتی بیدار میشم نمیتونم درک کنم الان اینقدر از اون آدم و موقعیت دورم
𝒍𝒖𝒏𝒌𝒊𝒂
بعد از سه ماه مدرسه رفتن دلم میخواد با یه نفر دوست بشم*-*
و خب خانومی خیلییی پرنسسه واقعا نمیدونم چطوری سر صحبتو باز کنم چننهتپهتنا
تا اینکه امروزززز وقتی تشریح تموم شده بود و بچه ها هر کدوم داشتن به یه چی ور میرفتن منم رفتم یکی دیگه از قلبارو برداشتم بعد اونم اومد کنارم خلاصه دوباره برش زدیم و اینا بعد اینجوری بود که دریچه هارو که پیدا میکردیم چشماش برق میزد* بعدشم کلی در مورد تشریح و جنازه و عمل چشم و ازینجور چیزا حرف زدیم "هیچ موضوع دیگه ای پیدا نکردم که در موردش مشتاق باشه" بعدش که داشتیم از آزمایشگاه میومدیم بیرون یکم براش صبر کردم نیومد منم دیگه داشتم میرفتم دیدم صدام زد و اون دیگه شروع کرد به حرف زدن درمورد اینکه جنازه هارو فلان جا تشریح میکردن و ازین حرفا
واقعا سخته که نمیشه مثه بچگیمون برم بگم دختر خانوم میای باهم دوست بشیم و اونم بگه خبب اسمت چیه و کار تموم شه
باید کلی بگردم کلی فکر کنم یه موضوع مشترک پیدا کنم که اونم علاقمند باشه اونوقت به خاطر اینکه اون موضوعو دوست داره شروع میکنه به حرف زدن و بعدشم کم کم صمیمی تر میشه