𝒍𝒖𝒏𝒌𝒊𝒂
بله دخترکم امشب هم ادامه ی داستانو برات میگم جونم برات بگه که ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ بود ساعت ۶ و ۳۴ دقیقه ی
عزیزکم داستان امشب رو مطمئنی میخوای بشنوی؟!
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ از ورزشگاه برگشتیم وارد حیاط مدرسه که شدیم گروه گروه بچه ها داشتن برمیگشتن خونه و خبر دادند جنگ شده و بیت رهبری و چند جای دیگه رو زدن
تا اسم بیت رهبری اومد تن و بدنم لرزید پیگیر ادامه ی خبر شدم، همه میگفتند رهبر صحیح و سالم است
گذشت تا سحر روز یکشنبه رادیوی خانه ما سحر های ماه رمضان همیشه روشن بود دقایق پایانی دعای سحر مردی با صدایی رسا و بغضی که سعی بر کنترلش داشت خبر شهادت آیت الله خامنه ای را داد اشک بی امان می ریخت و قلب تکه تکه شد هیچکس باورش نمیشد اذان را نگفته بودند که مردم در خیابان ها آمدند می گریستند و بر سر میزدند، حرم امام رضا جای سوزن انداز نبود هر که را میدیدی گوشه ای دست بر سر گذاشته و اشک میریزد گویی دار و ندار شان را از دست داده اند
شاید نفهمی که چرا اینقدر غم زده و داغ دیده بودیم خودم هم وقتی هم سن تو بودم مادرم خاطره ی رحلت امام خمینی و گریه هایشان را که تعریف کرد خندیدم و درک نمیکردم
این خیابان آمدن ها تمام نشد مردم هر شب در خیابان ها تجمعات هزاران نفره داشتند در حالی که موشک ها را در آسمان میدیدند و صدای انفجار اطرافشان را می شنیدند
این اجتماع های شجاعانه نماد اقتداری مردمی، وطن دوستانه، مومنانه و عاشقانه بود تمام دنیا را متعجب کرده بود
نمیخواستیم خیابان ها خالی شود که آن حرام زاده ها هلهله کنان خاکمان را تقدیم اجنبی کنند مغز هایشان را شسته بودند خواهان پادشاهی حرام زاده ای بودند که از آمریکا تشکر میکرد که بر سر ایران و ایرانی موشک میزند بابت سه سرباز اجنبی قلبش به درد می آمد اما کشته شدن ۱۶۸دخترک ایرانی برایش بی ارزش بود
دخترم خونی که در رگ توست خون ایرانی است تاریخت را بشناس، ایرانی جماعت خوب بلد است مقاومت کند، وطنش را حفظ کند، توکلش به خدا باشد و میدان را خالی نکند.
و آن پشت پشت های ذهنم
بعد از بلاهای آخر الزمان، دلتنگی برای مهدی و شوق برای زندگی بعد از ظهور یک نفر به من میگوید: اگر او آمد به کارش نیامدی چه؟
در روز قیامت اگر بپرسند برای دفاع از حق چه کردی در مقابل جوانی که چند روز در بیابان پشت لانچر ها بوده، آن کسی که فرزندش شهید شده، آن کسی که روز ها زبان روزه در حال امداد رسانی بوده هیچ چیز برای گفتن نخواهم داشت.
مامانا همیشه برای ما بچه ها غم ها و سختی هاشونو پنهان میکنن و خیلی هم خوب بلدن نشان بدن همه چیز عالیه آنقدر که هوا برمون میداره و هیچوقت تلاش نمیکنیم درکشون کنیم مراقب و همدمشون باشیم
اما وقتی یکهو بین کلی کتاب قدیمی دفتر خاطراتش را پیدا میکنی خواندنش سراسر اشکه با خودت میگی چقدر مامانم تنها بوده و چقدر من همدمش نبودم
𝒍𝒖𝒏𝒌𝒊𝒂
مامانا همیشه برای ما بچه ها غم ها و سختی هاشونو پنهان میکنن و خیلی هم خوب بلدن نشان بدن همه چیز عالی
دوستان به فعل ها توجه نکنید اصل مطلب مهمه