هدایت شده از محبین
یارو تو اتفاقات دی ماه کف خیابون سرباز سر میبرید، سرباز آتیش میزد، الان نگران سربازا شده... جمع کن خودتو الدنگ
@ir_mohebin
مُبهَم؛
#یک_عاشقانه_کوتاه 🌿 مامان هیچوقت لباس عروس نپوشیده بود، حتی روز عروسیش! یعنی عمه کوچیکه م نذاشته بو
#یک_عاشقانه_کوتاه
- يه زندگيه خيلى خوب دارم . .
همون طوريه كه برنامه ريزى كردم ؛
همه چى عالى پيش ميره . .
يه همسر دوست داشتنى دارم كه صداى خنده هاش ؛
آرامش بخشِ خونَس . .
يه بچه دارم ، همه ى زِندگيمه ؛
با موهاى خرمايى و لَخت . .
اون اصلاً شبيه تو نيست !
شبهِ منم نيست ؛
اون به زيبايىِ مادرشه . .
اماّ توىِ چِشماش ؛
اون نِگاهِش عَجيب منو ياده تو ميندازه . .
مثه وقتايى كه با التماس نگاهم ميكنه و ميگه :
« بابايى برام يه كِتاب بِخون ؟! »
يا با كلى خواهش منو مجبور ميكنه ؛
باهاش كارتون ببينم . .
يا مثلاً وقتايى كه خسته ام ؛
كنارم دراز ميكشه ؛
با اون چِشماى مشكي و غمگينش . .
نگاهم ميكنه و ميگه :
« بابايى كُشتى بگيريم ؟! »
ديروز هوس بستنى كرده بود ؛
بُردمش بيرون . .
توى راه غرقِ صحبت باهاش بودم ؛
كه تنه ام خورد به كسى ؛
برگشتم معذرت خواهى كنم . .
تا نِگاهِمون يكى شد ؛
زبونم بند اومد و ؛
زمان از حركت ايستاد . .
و توى يك ثانيه ؛
هزار تا خاطره از جلوى چشمم رد شد . .!
خدايا ده سال گذشته . .
دستام لرزيد و دهنم خشك شد ؛
مات و مبهوت نِگاهم ميكرد . .
اسمشو صدا زدم ؛
دخترم گفت « بله ؟! »
نگاهى به دخترم انداخت و ؛
يه قطره اشك اومد روى گونَش . .
پُرسيد :
« خوشبخت شدى ؟!. . »
لال شده بودم . .
دوباره پرسيد :
« الان به چيزايى كه خواستى رسيدى ؛
خوشبخت شدى ؟! »
چى بايد ميگفتم ؛
سرم و انداختم پايين . .
چند ثانيه ساكت بودم ؛
تا خنديد و گفت :
« قرصاى ويتامينِت يادت نره ؛
هر روز صبح ؛ يكى . . »
رفت . .
سرمو كه آوردم بالا ؛
ديدم خيلى دور شده . .
از ديروز تا حالا حالم خوب نيست ؛
يعنى حالِ دلم خوب نيست . .
سه پاكت سيگار كشيدم . .
بعدِ ده سال ، دفترچه ى خاطراتمو باز كردم ؛
و هزار بار اون جمله ى آخرشو نوشتم :
« قرصاى ويتامينِت يادت نره ؛
هر روز صبح ؛ يكى . . »
آدمهایی که "نه" میشنون و رفتارشون رو تغییر میدن،
در یه سطح دیگهای از نابالغی قرار دارن.