eitaa logo
مُبهَم؛
2.4هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
886 ویدیو
9 فایل
مُخلص‌ و خاک‌ ِپای‌ ِابوتراب ؛ عکاس و ادیتور 📷🤍.. خادم خلق الله ؛ [ زیر ِبیرق قمربني‌هاشم ] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3txos84&btn=مُبهَم جانوم ؛
مشاهده در ایتا
دانلود
شب آخر محرمه؟ : )))))💔💔
خدایا کنکوری هارو از حجم سلامت روانی که آموزش پرورش برامون میزاره حفظ بگردان 🤲🏻 .
شاعر میگه که : نردبان می‌خواست یا اندیشه دینار داشت
نفع خود میدید تنها ، هرکه باما کار داشت
گر لباسِ پاره میبینی تنم ، از فقر نیست
آستینم را بریدم بس که در خود مار داشت
مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر لب فروبستیم و راهی جز شکیبایی نبود..
هدایت شده از محبین
یارو تو اتفاقات دی ماه کف خیابون سرباز سر میبرید، سرباز آتیش میزد، الان نگران سربازا شده... جمع کن خودتو الدنگ @ir_mohebin
من محرم راز ِدل طوفانی خویشم.. - امام‌خامنه‌ای : )💔
مُبهَم؛
#یک_عاشقانه_کوتاه 🌿 مامان هیچوقت لباس عروس نپوشیده بود، حتی روز عروسیش! یعنی عمه کوچیکه م نذاشته بو
- يه زندگيه خيلى خوب دارم . . همون طوريه كه برنامه ريزى كردم ؛ همه چى عالى پيش ميره . . يه همسر دوست داشتنى دارم كه صداى خنده هاش ؛ آرامش بخشِ خونَس . . يه بچه دارم ، همه ى زِندگيمه ؛ با موهاى خرمايى و لَخت . . اون اصلاً شبيه تو نيست ! شبهِ منم نيست ؛ اون به زيبايىِ مادرشه . . اماّ توىِ چِشماش ؛ اون نِگاهِش عَجيب منو ياده تو ميندازه . . مثه وقتايى كه با التماس نگاهم ميكنه و ميگه : « بابايى برام يه كِتاب بِخون ؟! » يا با كلى خواهش منو مجبور ميكنه ؛ باهاش كارتون ببينم . . يا مثلاً وقتايى كه خسته ام ؛ كنارم دراز ميكشه ؛ با اون چِشماى مشكي و غمگينش . . نگاهم ميكنه و ميگه : « بابايى كُشتى بگيريم ؟! » ديروز هوس بستنى كرده بود ؛ بُردمش بيرون . . توى راه غرقِ صحبت باهاش بودم ؛ كه تنه ام خورد به كسى ؛ برگشتم معذرت خواهى كنم . . تا نِگاهِمون يكى شد ؛ زبونم بند اومد و ؛ زمان از حركت ايستاد . . و توى يك ثانيه ؛ هزار تا خاطره از جلوى چشمم رد شد . .! خدايا ده سال گذشته . . دستام لرزيد و دهنم خشك شد ؛ مات و مبهوت نِگاهم ميكرد . . اسمشو صدا زدم ؛ دخترم گفت « بله ؟! » نگاهى به دخترم انداخت و ؛ يه قطره اشك اومد روى گونَش . . پُرسيد : « خوشبخت شدى ؟!. . » لال شده بودم . . دوباره پرسيد : « الان به چيزايى كه خواستى رسيدى ؛ خوشبخت شدى ؟! » چى بايد ميگفتم ؛ سرم و انداختم پايين . . چند ثانيه ساكت بودم ؛ تا خنديد و گفت : « قرصاى ويتامينِت يادت نره ؛ هر روز صبح ؛ يكى . . » رفت . . سرمو كه آوردم بالا ؛ ديدم خيلى دور شده . . از ديروز تا حالا حالم خوب نيست ؛ يعنى حالِ دلم خوب نيست ‌. . سه پاكت سيگار كشيدم . . بعدِ ده سال ، دفترچه ى خاطراتمو باز كردم ؛ و هزار بار اون جمله ى آخرشو نوشتم : « قرصاى ويتامينِت يادت نره ؛ هر روز صبح ؛ يكى . . »
‌آدم‌هایی که "نه" می‌شنون و رفتارشون رو تغییر می‌دن، در یه سطح دیگه‌ای از نابالغی قرار دارن.