میگفت که میمیرد، یک لحظه جدا از من؛
یِک لحظه جدا گشتیم با آن دگری پر زد!((:
آمدم سمتش رَوم با شوق اما ناگهان ،
برقِ یک حلقه در انگشتش مرا یک آن گرفت!((:
خدا به داد دختری برسه که همزمان هم زیادی فکر میکنه هم بیشتر از سنش میفهمه هم حس ششم قوی داره!.
یه متنی بود میگفت..
اومد ازم پرسید چیه چرا ناراحتی؟ چرا عصبی ای؟
منم گفتم خوبم.
دوباره پرسید من میدونم خوب نیستی بگو چته
گفتم..
الان هزار تا دلیل ریز و درشت باعث اعصاب خوردیو ناراحتیمه
بیام دونه دونه شو واست بگم که اخرشم نتونی درکم کنی؟
چون تو وضعیت من نیستی،
پس خوبم:)