اون لحظهای که مطمئنی تصمیمِ درستی گرفتی اما حس میکنی قلبت فشرده و مچاله شده<<<<
حرام، حرام است، حتی اگر همه انجام دهند !
حلال، حلال است، حتی اگر تنها تو انجام دهی !
اولینباری که عاشقشدم رو خوب یادمه...!
عاشق یه دختر تبریزی که وقتی باهام قهر میکرد؛
میگفت:
جونِ من باهات گَهرم!
حتی موقعی هم که دلخور بود؛
جونم گفتناش تموم نمیشد!
آدم تو نوجوونی پر از هیجان و انرژیه...
با دلهره و کلی استرس شارژ ایرانسل میخریدم؛ بهش زنگ بزنم...
شمارشم دو رقم آخرش فقط با من فرق داشت!
شماره خودمو تا قبل از اینکه اون بیاد تو زندگیم؛ حفظ نبودم...
اول برا اونو یاد گرفتم و از شماره اون برا خودمو؛ حفظ شدم...
موقع زنگزدن بهش از بس دستام میلرزید؛
چند باری اشتباهی به کس دیگه زنگ زدم!
فارسیرو با شیرینترین حالت ممکن صحبت میکرد...
آدم دلش میخواست هر چی کلمه که توش ‹ قاف › داره رو بهش بگه تا اون تکرارشون کنه...
آخرینباری که باهم حرف زدیم؛
از خوشحالی نمیدونست چهکار کنه...
علی رغمِ سن کمش؛
طرح تموم لباسهایی که روشون کار میکرد؛
توی یه جشنواره معتبر انتخاب شده بودن...
برام یه شالگردن با عکس خودش و یه جعبه شکلات فرستاد...
اومد دم در خونمون... آخرین جملهای که بهم گفت؛ مثل یه گوله آتیش؛ تموم قلبمو سوزوند...
گفت:
همیشه دوستم داشته باش!
فرداش دیگه....
فرداش دیگه هیچوقت از خواب بیدار نشد...
میگفتن از خوشحالیِ انتخاب شدن؛
و از این که قرار بود بفرستنش ترکیه دوره ببینه؛ قلبش ایستاده!
اما فقط قلب اون نبود؛
قلب منم واسه همیشه ایستاد...!
‹ حالا هر وقت دلم تنگ میشه؛
شال گردنشو میندازم دور گردنم...
حتی اگر وسط چله تابستون باشه؛
برام فرقی نداره...
عطر دستاشو با تمام وجودم حس میکنم...
رفیقِ نیمهراه!
میخواستم باهات گَهر کنم...
اما دلم نیومد!
هنوزم دوستت دارم... :))💔
یک مرحله از زندگی هم وجود داره که بهش
میگن"بیتفاوتی ناشی از صبر بیش از حد" که
دیگه مثل گذشته برای نبودنها بیقراری نمیکنی و قبولکردی کاری از دستت برنمیاد ...