خسته ام
مثل همون سربازی که با شوق برگشت شهرش تا گلی که برای نامزدش خریده بهش بده و ببینه دست نامزدش تو دست یکی دیگه است،
خسته ام مثل همون افسری که جرایم رو باز بینی میکنه و به پرونده جرم پسرش بر میخوره،
خسته ام مثل همون بچه ای که گوشاش گرفته تا دعوای پدر و مادرش رو نشنوه،
خسته ام مثل زنی که طلاق گرفته و الان انگ مطلقه بودن خورده رو پیشونیش،
خسته ام از این جماعت
خسته از حرف های تکراری
خسته ام از همه چیز...:)!.
این چند وقت یطوری خستگی و غم تو تنم مونده حس میکنم
یهدور باید بمیرم زنده شم درست شه!
اونم شاید درست شه شاید نشه!