خسته ام
مثل همون سربازی که با شوق برگشت شهرش تا گلی که برای نامزدش خریده بهش بده و ببینه دست نامزدش تو دست یکی دیگه است،
خسته ام مثل همون افسری که جرایم رو باز بینی میکنه و به پرونده جرم پسرش بر میخوره،
خسته ام مثل همون بچه ای که گوشاش گرفته تا دعوای پدر و مادرش رو نشنوه،
خسته ام مثل زنی که طلاق گرفته و الان انگ مطلقه بودن خورده رو پیشونیش،
خسته ام از این جماعت
خسته از حرف های تکراری
خسته ام از همه چیز...:)!.
این چند وقت یطوری خستگی و غم تو تنم مونده حس میکنم
یهدور باید بمیرم زنده شم درست شه!
اونم شاید درست شه شاید نشه!
کاش سوره ای به نام پدر بود؛
که اینگونه آغاز میشد،قسم به دستانت که بوی نان میدهد و قسم به چشمان همیشه نگرانت و قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه کوه را لرزاند.......
و قسم بر غربتت وقتی که هیچ بهشتی زیر پایت نیست.