eitaa logo
مُبهَم؛
2.4هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
886 ویدیو
9 فایل
مُخلص‌ و خاک‌ ِپای‌ ِابوتراب ؛ عکاس و ادیتور 📷🤍.. خادم خلق الله ؛ [ زیر ِبیرق قمربني‌هاشم ] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3txos84&btn=مُبهَم جانوم ؛
مشاهده در ایتا
دانلود
شمارو نمیدونم ولی تو ما اگه مریض باشی ولی یهو بخندی، یا پاشی راه بری دیگه مریض به حساب نمیای🗿
دختری که غر میزنه.. در صحت و سلامت به سر میبره😂🦦🚶🏻‍♀
یه حلقه ی طلایی اسمتو روش نوشششتم میخام بیام پست بدم ریـ*دی تو سرنوشششتم
ماهت بمیرد آسمان..
هدایت شده از حذف شده
؛
پشت ِ‌این‌ خنده‌ها‌ غمی ‌بی‌پایان‌ نهفته‌؛
🌿 سرشو بالا گرفت و گفت:میشه یه نوتلا بدین؟توی اون چشمهای جادوییش زل زدم،میدونم که باعث میشد خجالت بکشه ولی خیلی زیبا بود. هر هفته پنج شنبه ها صبح می اومد یه شیشه نوتلا میگرفت و میرفت.من از جمعه تا چهارشنبه منتظر میشدم که باز ببینمش.میرفتم کل بازارو میگشتم که نوتلاهای متفاوت تری پیدا کنم،شکلات هایی با اون طعم،که فقط چند دقیقه بیشتر نگاش کنم.ازش میپرسیدم:این طعمشو نمیخواین یا این یکیو؟با یکم مکث میگفت مرسی همینو می برم.کلی جنس جورواجور معرفی می کردم یا خوشمزه بازی در می آوردم بخنده.وای اون خنده هاش.چال گونش که هوش از سر آدم می برد.دلبر دختر ساده ای بود ولی به طرز پیچیده ای منو عاشق خودش کرده بود.موهای فرش تا گردنش بود.دلم قنج می رفت وقتی موهاشو از جلوی اون چشاش پشت گوشش میزد که کیف پولشو پیدا کنه. میخواستم بیشتر از علایقش بدونم.فوتبالو واسش ضبط میکردم رو تلویزیون مغازه پخش میکردم که ببینم واکنشش چیه.ولی اون خیلی آروم میومد و همون خرید همیشگیو می کرد و می رفت. چهارشنبه شب ها کلی حرف آماده می کردم که بهش بگم. یا کلی رفتار،ولی تا پاشو میزاشت تو مغازه همه چی یادم میرفت. توی ترکیب رنگای لباساش فهمیده بودم از رنگ نارنجی و قهوه ای و رنگای پاییزی خوشش میاد.دادم همه قفسه ها رو نارنجی زدن.حتی منی که همیشه رنگ تیره میپوشیدم،تی شرت نارنجی پوشیدم روز پنج شنبه.دلبر اومد.اولش تعجب کرد بعد با لبخند گفت مغازتون خیلی خوشگل شده.یهو گفتم نه به اندازه شما!صورتش سرخ شد و بازم دل من آتیش گرفت.کاش اون روز بهش میگفتم.کاش میگفتم شده تموم فکر و ذهن من.میگفتم دلم پر میزنه دو کلوم باهام حرف بزنه.کاش میگفتم توی هر کدوم از خیالاتم هست. هفته ها از این اتفاق گذشت.پنج شنبه صبح شد و من باز منتظر بودم.مشتری ها رو بی حوصله راه مینداختم.ساعتای ۱۲ ظهر بود ولی باز نیومد.چشامو به در مغازه دوخته بودم.ثانیه شمار مثل لاک پشت حرکت میکرد.دم غروب با استرسی که سابقه نداشت اومد تو مغازه.عجیب بود نگاهاش.دلبری که حتی اسمشم نمیدونستم تو چشام زل زد.دقیقه ها یا شاید ساعت ها.انگار زمان ایستاده بود.غم عجیبی تو چشم هاش بود.پولو که بهم داد توی دستش حلقه دیدم.خشکم زد.بغضش ترکید.رفت و نوتلاشو هم نبرد. روی پولش نوشته هایی بود:"من عاشق چشم های مشکیت شدم.من نمیخواستم اینجوری شه.این اتفاق اجبار بود.تا همیشه متاسفم."
مرز بین عشق و نفرت خیلی باریکه . یهو میبینی کسی که نمیزاشتی گرد و غبار روش بشینه ؛ داری از تماشا کردنش وقتی تو گل گیر کرده لذت میبری !!
شبتون خوش.
نامه ای به پسرم : طوری بزرگت میکنم که فک نکنی چون پسری هر غلطی میتونی بکنی.
واقعا به مفهوم اون متن رسیدم که می‌گفت.. شما شکست عشقی حسابش میکنید ولی در واقع خدا نجاتتون داده🤌🏻.