هدایت شده از •Bayana•
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
این بانمک ترین جاکلیدی هست که میتونی داشته باشی،بهت قولل میدم🐋🪄~
https://eitaa.com/ClubBayana
استادی میگفت زمانِ ظهور، رذایلِ اخلاقیمونه که مارو در برابرِ حضرت قرار میده؛ تنبلی، غرور، حسادت، ترس، ادعا!
تویِ کتاب «شب چهلم» یه روایتی از ملاقات با صاحبالزمان(عج) میخوندم؛ دگرگونم کرد! دنبالهٔ قصههایِ پُردردِ نامههایِ روانه به اباعبدالله و تن دادن امامحسن به صلح با معاویه و غصههایِ غربت امیرالمومنین بود؛ تا چندوقت دست و دلم به کاری نمیرفت..
یکی از مُحبینِ حضرتمهدی یه روز وقتی خیلی از ظلمهایی که به شیعیان و مسلمین میشه غصه میخوره، بیتاب میشه و سر از بیابون درمیاره و با زاری و ناله، و با عِتاب فریاد میزنه که پس امامِ ما کجاست؟ الان دیگه غیبت معنی نداره وقتی اینهمه یارِ مخلص داری و اینهمه ظلم به مسلمین میشه؟ چرا ظهور نمیکنی؟
تو همین حال بود که مَردی نورانی رو میبینه که به سمتش میاد و میگه «به چه کسی اینهمع عِتاب و خطاب میکنی؟!» این شیخ میگه با امامزمانم! میخوام بدونم وقتی توی همین شهرِ من هزاران یارِ منتظر داره و اینهمه ظلمی که دنیا رو گرفته؛ پس چرا ظهور نمیکنه؟
اون مَرد نورانی جواب میدن که من صاحبالزمان هستم! اینطور عِتاب و خطاب نکن چون چیزی که فکر میکنی درست نیست؛ تو همین شهرِ حلّه که میگی من هزاران یار دارم، جز تو و فلانقصاب کسی یارِ من نیست…
و به شیخ دستور میدن شبِ جمعه، توی خونهت هرکسی رو که فکر میکنی منتظر منه دعوت کن؛ دوتا بزغاله به پشتبوم ببر و قصّاب رو هم دعوت کن.
شبِ جمعه میرسه و هزاران نفر از همون افرادی که شیخ فکر میکرد از محبّین و مخلصینِ منتظر حضرت هستن هم دعوت بودن؛ قصّاب و دوتا بزغاله هم همینطور، صدای دعای فرج و ناله و زاری به پیشگاهِ خداوند هم بلند بود که یهو یه نوری به سمتِ پشتِ بومِ خونه میاد؛ یه عده ناله میکنن، یه عده بخاطرِ حضرت گریه میکنن. حضرت صدا میزنن که قصّاب بالا بیاد! قصّاب بدونِ درنگ به پشتبوم میره و بعدِ چند لحظه خون از ناودون شُرّه میکنه! همه فریاد میزنن که ای وای قصّاب رو کُشت! وای گفته بود اگر ظهور کنه همه رو گردن میزنه و ای وای که قصّاب بیچاره رو کُشت…
بعد چندلحظه حضرت؛ شیخ رو هم صدا میزنن، مردم میخوان جلوی شیخ رو بگیرن و میگن بابا نرو بالا، تورو هم میکُشه؛ اما شیخ به بالا میره و میبینه که قصّاب به دستورِ حضرت بزغالهها رو قربانی کرده؛ بزغالهٔ دوم رو هم قربانی میکنه و خون باز جاری میشه…
صدای همه بلند میشه و شیخ از شنیدن حرفهاشون خجالت میکشه و عرقِ شرم به پیشونیش میشینه…
حضرت میگن حالا برو به همه بگو برایِ ملاقاتِ من بالا بیان. این اقا هم سریعاً میره پایین ولی با حیاطِ خالی مواجه میشه :)
بدو بدو سمتِ کوچه میره و میبینه همهشون در حالِ فرارن و فریاد میزنن مهدیِ موعود آمد و قصّاب و شیخ را کُشت…
شیخ شرمندگی و بُغضِ ترکیده به سمت حضرت میره، حضرت میفرمایند که «ای شیخ! دیگر اینقدر با من عِتاب و خطاب نکن؛ این حلّه بود که میگفتی بیشتر از هزار نفر از مخلصینِ ما آنجاست! چه شد که از میان این منتخبین؛ کسی جز تو و این مرد قصّاب نماند؟»
و خطِ آخر؛
او میرود و من شرمنده از رفتارم زیر لب زمزمه میکنم؛ «مولای غریبِ من…»