eitaa logo
مباحث
2هزار دنبال‌کننده
53.8هزار عکس
52.7هزار ویدیو
2.6هزار فایل
﷽ 🗒 کانالهای دیگر ____________ ❒ قرآن کریم ؛ @Nafaahat | @ye_ayeh ❒ نهج البلاغه ؛ @nahj_olbalaghe ❒ صحیفه سجادیه ؛ @ghararemotalee ❒ فقه و احکام @feqh_ahkam ⚠️ برای تقویت کانال، مطالب را با آدرس منتشر کنید. 📨 دریافت نظرات: 📩 @ali_Shamabadi
مشاهده در ایتا
دانلود
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تذکر مجری صداوسیما خانم امامی: فردی که کارنامه‌ی سیاهی دارد را نباید برای او آقای ترامپ به کار برد ... 👺 🔥 👊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ╭────๛🚩- - - ┅╮ │📱 @Mabaheeth ╰───────────
▪️ پیشنهاد طراحان برای چاپ اسکناس جدید 🚩 ⌕ ــــ ـ ـــ ـ ــــ ـ ــــ ـ 🔥 👊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ╭────๛🚩- - - ┅╮ │📱 @Mabaheeth ╰───────────
💚 | ماه دوم بهار هشتاد و شش 🔻 امروز برای چندمین بار، کلیپ دیدار شما با دختربچه‌های چادرْگل‌گلیِ ماسک‌صورتی توی حسینیه امام خمینی(ره) را دیدم. با هر دست تکان دادن شما برای دختربچه‌ها، گریه کردم. من قسمتم نشد برای دیدار به حسینیه بیایم اما هیچ‌وقت آن اردیبهشتی‌ترین روز عمرم را در ماه دوم بهار هشتادوشش فراموش نمی‌کنم. قرار بود دانشگاه فردوسی مشهد میزبان سیدخراسانی شود. از بین انتخاب‌های محدودم توی خوابگاه، بهترین روسری‌ام برای مهمان عزیزی چون شما روسری فیروزه‌ای‌ام بود. آن‌سال‌ها، معمول نبود دانشجوها مخصوصا چادری‌ها رنگی غیر از تیره بپوشند. 🔻 ما پایین و کف سالن ورزشگاه نشسته بودیم و هی گردن می‌کشیدیم ببینیم شما کی می‌آیید. بعد فهمیدیم باید حواسمان به عکاس‌ها و فیلم‌بردارها باشد. آن‌ها روی سکوی بلندی رو‌به‌روی جایگاه ایستاده بودند و اولین کسانی بودند که متوجه‌ی ورود شما می‌شدند. ناگهان از چیلیک‌چیلیک دوربین‌ها برگشتیم سمت جایگاه و نور تابید. ظهور پیدا کردید، قدم گذاشتید روی قلب‌ها و چشم‌های ما. جمعیت موج برداشت. شده بودم یک قطره توی دریایی که به سمت شما جلو می‌آمد و شعار می‌داد. روی پاهایم نبودم. دیگر هیچ چیز در اراده‌ی من نبود. چشم‌هایم سر ناسازگاری گذاشتند و آن‌قدر باریدند که نمی‌توانستم درست شما را ببینم. شده بودم مثل پدرم وقتی که روز دوازدهم بهمن توی جمعیت استقبال کنندگان رفته بود بالای ساختمان نیمه‌کاره‌ای تا امام را ببیند؛ شده بودم مادرم وقتی که سال شصت توی حسینیه‌ی جماران بین دانش‌آموزان انجمن اسلامی نشسته بود و با آمدن امام آنقدر اشک ریخته بود که نه درست امام را دیده بود نه یادش مانده بود با دوربینش عکس بگیرد. 🔻 گریه می‌کردم و سعی می‌کردم سرودی را که تمرین کرده بودیم، برايتان بخوانم. اما نمی‌توانستم. اشک می‌ریختم و نمی‌دانستم این از نعمت شکوه و مهری است که خدا برای ولی قرار داده. شما آن دست پیغمبرگونه‌ی مهربانتان را بلند کرده بودید و برای ما تکان می‌دادید. بالأخره دعوتمان کردید به نشستن. به لطف موج دوست‌دارانتان، چندین متر جایم عوض شده بود و از وسط سالن، آمده بودم جلوتر، خیلی نزدیک‌تر به شما. کم‌کم دلم آرام گرفت، اشکم بند آمد و صورت ماهتان را دیدم. آن لبخند دلبرتان، آن سر تکان دادن‌های محجوبتان موقع شنیدن سخنان دانشجوها، آن خندیدنتان لحظه‌ای که برای یکی از دانشجوهای سخنران دست زدیم و وسط دست انگار کار اشتباهی کرده باشیم، لب گزیدیم و صلوات فرستادیم. 🔻 بین صحبت یکی از سخنران‌ها بود، شاید هم آخرهای صحبت‌ها، ما بی‌تاب شده بودیم که شما خودتان برای ما حرف بزنید. صدای خودتان را بشنویم که آن سال‌ها هنوز سن و سالتان رویش خش نینداخته بود. همان لحظه‌ها بود که روسری فیروزه‌ای بین آن همه مشکی و سرمه‌ای کار خودش را کرد. شاید کسی باور نکند ولی من حاضرم بارها و بارها زندگی‌ام متوقف شود و برگردم به آن لحظه‌ای که نگاه شما به من افتاد. با شما چشم‌در‌چشم شدم. دنیا ایستاد، قلبم ذوب شد. انگار به آرزوی همیشگی‌ام که دیدار پیامبر باشد، رسیده باشم. من دیگر خودم نبودم، صداها برایم محو شد و فقط ضربان قلبم بود که بلند توی گوشم می‌پیچید. ای کاش آن لحظه خجالت نمی‌کشیدم و مثل آن دختر چادر گل‌گلی جشن تکلیف دخترها، دست‌هایم را باز می‌کردم و فریاد می‌کشیدم: «آقا! خیلی دوستتان دارم.» ✍🏻 سوده عابدی
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر مردم در صحنه نبودند ما جرئت این کار را نداشتیم. ما شاسی را فشار دادیم و خدا بقیه‌اش را انجام داد. 🇮🇷 ⌕ ــــ ـ ـــ ـ ــــ ـ ــــ ـ 🔥 👊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ╭────๛🚩- - - ┅╮ │📱 @Mabaheeth ╰───────────
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 مستند 📽 روایتی کوتاه از فعالیت نیروهای هوافضای سپاه در شهرهای زیر زمینی و تولیدی که متوقف نمی‌شود ... ⌕ ــــ ـ ـــ ـ ــــ ـ ــــ ـ 🔥 👊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ╭────๛🚩- - - ┅╮ │📱 @Mabaheeth ╰───────────
از همینجا ـ با ایمان ـ منطقه را اداره می‌کرد ‌
برای همه‌ پدر بودید، برای دخترها بیشتر.. حسینیه‌ی بیت را برای دختران صورتی می‌کردید و جشن تکلیفِ ویژه برایشان تدارک می‌دادید؛ در دیدارها برای دختران به ویژه دخترانِ شهدا سنگ تمام میگذاشتید و جزئی‌ترین و سفارشی‌ترین خواسته هایشان را حتی اگر در یک کلاه صورتی رنگ خلاصه می‌شد، بی پاسخ نمی‌گذاشتید..🎁 امسال بین سالروز تولدتان و ، یک روز فاصله بود... اما تمام دختران ایران، نه بهتراست بگوییم تمام ملّت ایران امسال با نبودِ شما یتیم‌‌اند...❤️‍🩹
🌸 بعثت دختران ایران
💚 | یاران خراسانی 🔻 آمده‌ایم حرم به نیابت از شما. به بچه‌هایم گفتم لباس بپوشید، گفتم امروز تولد آقاست، می‌رویم حرم به نیابت آقا. چهل‌و‌اندی روز گذشته از نبودن‌تان و مشکی پوست تنم شده. بابا که رفت بعد از چهل روز پوست انداختم و کم‌کم رنگ‌ها برگشتند. اما انگار دلم نمی‌آید مشکی شما را از تنم‌ جدا کنم. بچه‌ها می‌پرسند: مامان تا کی مشکی می‌پوشی. جوابی ندارم. نمی‌دانم تا چند روز، یا چند ماه دیگر. 🔻 کتاب دعا را باز می‌کنم و امین‌الله را به نیت شما می‌خوانم و دو رکعت نماز زیارت می‌چسبانم تنگش. بعد می‌رویم چایخانه کوثر. چشمم به چای و استکان که می‌افتد به دخترم می‌گویم: «حالا وقت چیه؟» دخترم می‌خندد و می‌گوید: «وقت چایی.» توی ذهنم مرور می‌شوید. نشسته‌اید و سرتان سایه‌ی دفتر و کتاب‌تان شده. یک‌دفعه گردن به بالا صاف می‌کنید. دل‌تان هوس چای کرده. دخترم می‌گوید: «مامان فیلم "حالا وقت چیه" رو بذارین ببینیم.» این مدت فیلم‌های شما را ندیده‌ام و فقط ذخیره کرده‌ام. حالا روز تولدتان، گوشه‌ی حرم باید یکی‌یکی فیلم‌هایی که ذخیره کرده‌ام را باز کنم و اشک شوم. 🔻 پیام‌های ذخیره را باز می‌کنم و می‌زنم روی یکی از فیلم‌ها. می‌گویید: «جزو مسلمات عالم است، هرچه را دوست بدارید، روزی از شما جدا خواهد شد.» من شما را دوست داشتم، و شما رفتید. اشک امانم نمی‌دهد. بقیه‌ی فیلم جلوی چشمانم تار می‌شود. می‌شنوم که می‌گویید: «بین ما و محبوب ما جدایی خواهد افتاد.» کلیپ بعدی را باز می‌کنم. اسم کلیپ را گذاشته‌اند «تو زنده‌ای» آخر کلیپ روی تصویر شما ثابت می‌شود و صدای شما می‌پیچید که: «این کارزار میان جبهه‌ی حسینی و یزیدی ادامه دارد.» اشک‌هایم را پاک می‌کنم. ما تا آخر پای کارزار شما ایستاده‌ایم. فکر می‌کردم تولدتان را سر مزار شما باشیم. هنوز نیامده‌اید. آقاجانم ما «یاران خراسانی»تان دلبسته و منتظر شماییم. ✍🏻 جیران مهدانیان رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh