•┈••✾❀🕊﷽🕊❀✾••┈•
السَّلاَمُ عَلَیکَ
یَا نُورِ الْهُدى
مَعْدِنِ الْوَفآءِ
يَا رَحْمَةَ اللَّهِ
یَا جَوَادَ الأئِمه عَلَیْهِ السَّلام ...
آمدهام آرامم کنی!
یا جوادالائمه!
پناه آورده ام به تو!
نه فقط از دست دیگران،
که حتّی از دست خودم!
🤲 الهی بحقّ جوادالائمه علیه السلام، عجّل لولیک الفرج...
#یا_جوادالائمه_ادرکنی 💚💙
#شهادت_امام_جواد(علیه السلام )🥀
#تسلیت_باد.🏴🥀
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🕊🌹🕊
❣️ #سلام_امام_زمانم ❣️
آقــا جانـــــم...!!
صبح ظهور شما تنها راه پایان مشکلات و گرفتاریها و آغاز خوشیهاست ...
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
╭─┅─🍃🌸🍃─┅─╮
https://eitaa.com/dastanemabareshohada
╰─┅─🍃🌸🍃─┅─╯
«وَإِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ»
اگه من بخوام به چیزی برسونمت،میرسونمت!کسی هم نمیتونه مانع ام بشه ...
چه دلگرمیه عظیمی ! ای بالاترین دستاویز !
ای جان جانانم ! با تو که باشم هیچ غمی ندارم و اگر نباشی .... امیدهایم، یک آرزوی دور از دسترس باقی می مانند....
تو را اینگونه میشناسم که:
"الْمُتَطَوِّلُ بِالامْتِنَانِ"،
بیدریغ نعمت میبخشی!
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
✨✨✨🌹✨✨✨🌹✨✨✨
@mabareshohada
اول ذیحجه سالروز ازدواج
پاکترین زلالترین
شادترين مقدس ترین
نورانی ترین و خوشبو ترین
گلهاي گيتي
روشنترین تلاقی آب و آیینه
✨حضرت فاطمه الزهرا"سلام الله علیها "✨
و
✨حضرت علی"علیه السلام "✨
را به محبان و شیعیان
این 🌹دوگل هستی🌹 تبریک عرض میکنیم.
✨🌹🌹🌹✨🌹🌹🌹✨
┅┄🍃┄💕┄🍃┄┅⇱ ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩
🍃🌺 @mabareshohada 🍃🌺
┅┄🍃┄💕┄🍃┄┅
شبتون بخیر
انشاءالله آخر هفته خوبی رو پیش رو داشته باشید 🤲🏻
〰〰〰🍀🌺🍀〰〰〰
ضمن عذرخواهی از شما دوستان بابت تاخیر در ارسال بحث #رمان امشب در خدمتتون هستیم
⬇️⬇️⬇️
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 8⃣ #قسمت_هشتم 🌛وقتی مهمان
❣﷽❣
📚 #رمان
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
9⃣ #قسمت_نهم
🌷صدای در آمد. آقا جون بود. ایوب بلند شد و سلام کرد. چشم های آقاجون گرد شد😳 آمد توی اتاق و به مامان گفت:
_ این چرا هنوز نرفته میدانید ساعت چند است؟
از دوازده هم گذشته بود.مامان انگشتش را روی بینیش گذاشت؛
_ اولا این بنده خدا جانباز است، دوما اینجا غریب است نه کسی را دارد نه جایی را، کجا نصف شب برود؟
🍀مامان رخت خواب آقاجون را پهن کرد، پتو و بالش هم برای ایوب گذاشت ایوب آنها را گرفت و برد.کنار آقاجون و همانجا خوابید.
📿سر سجاده نشسته بودم و فکر می کردم، یک هفته گذشته بود و منتظرش بودم. قرار گذاشته بود دوباره بیایند خانه ی ما و این بار به سفارش آقاجون با خوانواده اش.
توی این هفته باز هم عمل جراحی دست داشت و بیمارستان بستری🛌 بود.
🎊 صدای زنگ در آمد . همسایه بود. گفت: تلفن☎️ با من کار دارد. ما تلفن نداشتیم و کسی با ما کار داشت. بامنزل اکرم خانم تماس میگرفت . چادرم را سرم کردم و دنبالش رفتم. پشت تلفن صفورا بود.
_گفت: شهلا چطوری بگویم انگار که آ قای بلندی منصرف شده اند. یخ کردم. بلند و کش دار پرسیدم:
_ چییییییی⁉️😳
🖋 #ادامه_دارد...
📝به قلم⬅️ #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
#السلام_علیک_یاصاحبالزمان
اللّٰهـمَ ڪُـڹ لـولیـڪَ الحُجَّـــة بـْـن الـحَسڹ
صلواٰتڪ علیہِ و علےٰ آبائٖہ فےٖ هذہ السّاعة
وَ فـےٖ ڪُلّ ســٰاعة ولیّاً وحافــظاً و قائــداً
ًوَ ناصِــراً وَ دَلیــلـاً وَ عَیــناً حتـے تُســڪِنہُ
أرضَـڪ طوْعـــاً و تُمتِّـــعَہُ فیٖـــھٰا طویــلـٰا
مـنسـخـتنـمےگـیـرم
سختاست؛جهانبےتو
#ادرڪنی...
🌱#اللہمعجللولیڪالفرج 🌱
🌹اینجا معبر شهداست 👇
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada
🍃🌸 بــِســْم اللــّهِ الـرَّحـْمـَن الـرَّحـيم🍃🌸
خدایا تو میدانی آنچه را که ما نمیدانیم!!
در دانستن تو آرامشی است و در ندانستن ما تلاطمها ..
امروز هم
تو خود با آرامشت تلاطممان را آرام ساز ..
لا إله إلا الله الملك الحق المبين
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ 📚 #رمان #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣ #قسمت_نهم
❣﷽❣
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
0⃣1⃣ #قسمت_دهم
_ مثل اینکه به هم حرف هایی زده اید که......من درست نمیدانم.
دهانم باز مانده بود😦 در جلسه ی رسمی به هم بله گفته بودیم. آنوقت به همین راحتی منصرف شده بود؟مگر به هم چه گفته بودیم⁉️
🥀خداحافظی کردم و آمدم خانه
نشستم سر سجاده📿 ذهنم شلوغ بود و روی هیچ چیز تمرکز نداشتم. آمده بود خانه، شده بود پسر گمشده ی مامان آنوقت ....
مامان پرسید کی بود پای تلفن ک به هم ریختی؟؟
😔گفتم:صفورا بود گفت : آقای بلندی منصرف شده است.
قیافه ی هاج و واج مامان را که دیدم، همان چیزی که خودم نفهمیده بودم را تکرار کردم "چمیدانم انگار به خاطر حرف هایمان بوده..."
یاد کار صبحم که می افتم شرمنده میشوم . 🙈
میدانستم از عملش گذشته و میتواند حرف بزند. با مهناز دختر داییم رفتیم تلفن عمومی📞 شماره بیمارستان را گرفتم و گوشی را دادم دست مهناز، و گوشم را چسباندم به آن. خودم خجالت میکشیدم حرف بزنم.
مهناز سلام کرد. پرستار بخش گفت: با کی کار دارید؟؟
_مهناز گفت: با آقای بلندی، ایوب بلندی صبح عمل داشتند.
_ پرستار با طعنه پرسید شمااا؟؟
خشکمان زد😧مهناز توی چشم هایم نگاه کرد شانه ام را بالا انداختم
_من و من کرد و گفت: از فامیل هایشان هستیم.
🌻پرستار رفت. صدای لخ لخ دمپایی آمد . بعد ایوب گوشی را برداشت. بله؟؟!
گوشی را از دست مهناز گرفتم و گذاشتم سر جایش😰 رنگ هر دویمان پریده بود و قلبمان تند تند💗 میزد.
🖋 #ادامه_دارد...
📝به قلم⬅️ #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا