🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ 📚 #رمان #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 5⃣1⃣ #قسمت_پ
❣﷽❣
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
6⃣1⃣ #قسمت_شانزدهم
📖توی بله برون مخالف زیاد بود. مخالف های دلسوزی که دیگر زورشان نمیرسید جلوی این وصلت را بگیرند. دایی منوچهر که همان اول مهمانی با مامان حرفش شده بود و زده بود بیرون. از چهره ی مادر ایوب هم میشد فهمید چندان راضی نیست.
📖توی تبریز طبق رسمشان برای ایوب دختر نشان کرده بودند. کار ایوب یک جور سنت شکنی بود. داشت دختر غریبه می گرفت. آن هم از تهران. ایوب کنار مادرش👥 نشسته بودو به ترکی می گفت:
_ ناسلامتی بله برون من است آ...اخم هایت را باز کن.
📖دایی حسین از جایش بلند شد. همه ساکت شدند. رفت قران را از روی تاقچه برداشت و بلند گفت:
-الان همه هستیم؛ هم شما خانواده ی داماد، هم ما خانواده ی عروس. من قبلا هم گفتم راضی به این وصلت نیستم❌
چون شرایط پسر شما را می دانم. اصلا زندگی با جانباز سخت است. ما هم شما را نمیشناسیم . از طرفی میترسیم دخترمان توی زندگی عذاب بکشد، مهریه ای هم ندارد که بگوییم پشتوانه ی درست و حسابی مالی دارد.
📖دایی قرآن را گرفت جلوی خودش و گفت:
-برای آرامش خودمان یک راه میماند این که قرآن را شاهد بگیریم. بعد رو کرد به من وایوب و گفت: بلند شوید بچه ها، بیایید دستتان را روی قرآن بگذارید.
📖من و ایوب بلند شدیم و دست هایمان را کنار هم روی قرآن گذاشتیم. دایی گفت:
_ قسم بخورید که هیچ شیله پیله ای توی زندگیتان نباشد، به مال و ناموس هم خیانت نکنید هوای هم را داشته باشید.
قسم خوردیم. قرآن دوباره بین ما حکم شد.
🖋 #ادامه_دارد...
📝به قلم⬅️ #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
#سلام_امام_زمانم 💞
#مهدےجان❤️
✿ مولای من ، یا بقیه الله.....
در هیاهوی بی سرانجام زمانه ، در
تکاپوی نفس گیر نان و زندگی ، در
هجوم هموارهی رنج ها ؛
من بیتوان و مضطرب فقط به یاری
نگاه مهربار شما امید دارم ؛
می دانم که رهایم نمی کنید ، تنهایم
نمیگذارید ؛
می دانم که پناهم می دهید ، مراقبم
هستید ؛
من به شما دلخوشم ...
اللﮩـم عجـل لولیـڪ الفـرجــــ
🍃🌸🌺🍃🌹🍃🌺🌸🍃
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
✨خدایا؛
چه روزهایی که در ناامنی بودم
و تو شدی پناهِ امنِ من❤️
روزهایی که دلشوره وجودم را
فراگرفته بود و یاد و ذکر تو شد
آرامشِ قلبِ من❤️
روزگار ویران و آشفتهام کرده بود و
تو شدی پناهگاه دلِ خستهی من❤️
تو تمامِ دارایی منی
امنیت و آرامش منی
و من جز تو و لطفت
بنده هیچ خانهای نمیشوم...
🌸فرازی #دعای_عرفه :
اَنْتَ کَهْفی...
تو پناهگاه منی...🍃
ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ ✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 6⃣1⃣ #قسمت_شانزدهم 📖ت
❣﷽❣
📚 #رمان
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
7⃣1⃣ #قسمت_هفدهم
📖فردای بله برون که خانواده ی ایوب برگشتند تبریز، ایوب هرروز خانه ی ما بود. یک هفته تا عقد وقت داشتیم و باید خرید هایمان را می کردیم. یک دست لباس خریدیم و ساعت و حلقه💍 ایوب شش تا النگو برایم انتخاب کرده بود، آنقدر اصرار کردم که به دوتا راضی شد.
📖تا ظهر از جمع شش نفره مان فقط من و ایوب👥 ماندیم. پرسید: گرسنه نیستی؟؟ سرم را تکان دادم.
_گفت: من هم خیلی گرسنه ام😋
به چلوکبابی توی خیابان اشاره کرد. دو پرس چلوکباب گرفت با مخلفات.
📖_گفت: بفرما.
بسم الله گفت و خودش شروع کرد. سرش را پایین انداخته بود. انگار توی خانه اش باشد. چنگال را فرو کردم توی گوجه، گلویم گرفته بود. حس، می کردم صدتا چشم نگاهم میکند👀
از این سخت تر، روبرویم، اولین مرد نامحرمی، نشسته بود که باهاش هم سفره می شدم؛ مردی که توی بی تکلفی کسی به پایش نمی رسید.
📖آب گوجه در آمده بود. اما هنوز نمی توانستم غذا بخورم. ایوب پرسید
_ نمیخوری؟؟
توی ظرفش چیزی نمانده بود. سرم را انداختم بالا
_ گفت: مگر گرسنه نبودی؟؟😳
-آره ولی نمیتونم 🙁
📖ظرفم را برداشت
_ حیف است حاج خانم، پولش را دادیم.
از چلو کبابی که بیرون آمدیم اذان گفته بودند. ایوب از این و آن سراغ نزدیک ترین مسجد را میگرفت . گفت: اگر مسجد را پیدا نکنم، همینجا می ایستم به نماز📿
📖اطراف را نگاه کردم
-اینجا؟؟ وسط پیاده رو؟؟
سرش را تکان داد. گفتم:
_زشت است مردم تماشایمان می کنند. نگاهم کرد
_این خانمها بدون اینکه خجالت بکشند بااین سر و وضع می آیند بیرون آنوقت تو از اینکه "دستور خدا" را انجام بدهی خجالت میکشی⁉️
📖آقاجون این رفت و آمد های ایوب را دوست نداشت میگفت:
-نامحرمید و گناه دارد
اما ایوب از رفت و آمدش کم نکرد. برای، من هم سخت بود. یک روز با ایوب رفتیم خانه ی روحانی محلمان. همان جلوی در گفتم "حاج آقا میشود بین ما صیغه ی محرمیت بخوانید؟؟"
📖او را می شناختیم. او هم ما و آقاجون را می شناخت. همانجا محرم شدیم💞 یک جعبه شیرینی🍩 ناپلئونی خریدیم و برگشتیم خانه. مامان از دیدن صورت گل انداخته من و جعبه شیرینی تعجب کرد.
-خبری شده؟؟
نخ دور جعبه را باز کردم و گرفتم جلوی مامان، گفتم:
-مامان!....ما......رفتیم .... موقتا محرم_شدیم ....🙊
دست مامان تو هوا خشک شد.
🖋 #ادامه_دارد...
📝به قلم⬅️ #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
🌷 سلام امام زمانم 🌷
📖 السَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّةَ اللَّهِ عَلی مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ السَّمآءَ...
🌸
🌺 سلام بر تو ای مولایی که با آمدنت حجّت را بر اهل زمین و آسمان تمام می کنی.
🌺 سلام بر تو و بر روزی که با آمدنت، زمین و آسمان غرق نور می شوند.
📚 بحار الأنوار، ج99، ص 117.
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#امام_زمان
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
{•°~🌼🌿~°•}
#تلنگر 🔍
فلسفه عیدقربان چیست؟
`بیگمان فلسفه ی قربان،سر بریدن
نیست.بلکه دل بریدن است.
دل بریدن از هر چیزی که به آن تعلُّق داری.
دل بریدن از هر چه تو را از #خدا دور میکند..
قربانیاشکن،تا به #خدا برسی...✨🖇`
#عید_قربان مبارک💕
🌹اینجا معبر شهداست 👇
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺
💌 #یه_دعای_قشنگ
مثلا یه زندگی با:
💚 بهترین شادیها
💚 بهترین ازدواج
💚 بهترین شغل
💚 بهترین ایمان
💚 بهترین...
یه زندگی
که هر روز سال و ماهش
از بهترین اتفاقا
ساخته شده باشه و
پر از زیبایی و دلخوشی باشه😍
امام سجاد(علیه السلام )
اینطور دعا میکردند که
💫 اللهم #اقض_لی_بالخیره
یعنی
خدای مهربونم
هرچی که میخوای
بهم بدی
بهـــترینش رو بهم بده🌸🌸
📗 #صحیفه_سجادیه دعای سی و سوم
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺
نام : مانتو مناسب برای عید غدیر🌱
جنس : الیزه سبک و عالی،و سوزندوزی فوقالعاده 😍
پشت لباس باتک دکمه بسته میشه و دورمچ هم دکمه داره
✏️مشاور فروش
@HOSSEIN_14
—————————————
فروشگاه حجاب کوثر👇
—————————————
🌺🍃 @foroshgah_koosar