سال سوم دانشگاه بودم که در شوشتر ترم تابستانی گرفته بودم اواخر مرداد ماه بود که سرماخوردگی شدیدی گرفته بودم به طوری که دکتر هر دارویی که برایم تجویز می کرد اثری نداشت هر چه دارو ها را عوض کردم بی تاثیر بود یک روز بعد از ظهر تب و لرز شدیدی داشتم و حالم بسیار وخیم بود رفتم رو تختم خوابیدم فقط گفتم: داداش محمد! حالم خیلی بد است کمکم کن.
خدا شاهد است که با آن حال وخیم خوابم برد که در عالم رویا دیدم محمد آمد و دهانم را بوسید و رفت بعد از مدتی که از خواب بیدار شدم هیچ آثاری از بیماری در وجودم حس نکردم حالم کاملاً خوب شده بود .
این یکی از انگیزههای قوی برای جمع آوری خاطرات شهید محمد بود و مطمئن شدم که #شهیدان_زنده_اند.
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🇮🇷گروه سیره شهدا:
https://eitaa.com/joinchat/3404923109C3d1a5ceac6
+یہپسرخوشقدوبالادادیمیہپلاڪگرفتیم
- منصفانهبودمادرجاننه؟
+نه..منپلاڪهمنمیخواستم
#مادر_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🇮🇷گروه سیره شهدا:
https://eitaa.com/joinchat/3404923109C3d1a5ceac6
10.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توصیف ویژگیهای خاک شلمچه از زبان
#شهید_سیدمجتبی_علمدار
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🇮🇷گروه سیره شهدا:
https://eitaa.com/joinchat/3404923109C3d1a5ceac6
6.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹#روایت
مادر معظم شهید مصطفی صدرزاده از علت شهادت فرزندش در ظهر تاسوعا
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🇮🇷گروه سیره شهدا:
https://eitaa.com/joinchat/3404923109C3d1a5ceac6
17.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای مدیری که برای خودش کسر حقوق ثبت میکرد
#شهید_عبدالمهدی_مغفوری
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🇮🇷گروه سیره شهدا:
https://eitaa.com/joinchat/3404923109C3d1a5ceac6
~🕊
⚘#روایٺـــ_عشــــق^'💜'^
🍂می گفت ؛
دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در #سجده هستم.
یکی از دوستانش می گفت :
در حال عکس گرفتن بودم که دیدم؛
یک نفر به حالت سجده
پیشانی به خاک گذاشته است .
فکر کردم #نماز میخواند ؛
اما
دیدم هوا کاملاَ روشن است
و وقت نماز گذشته ،
همه تجهیزات نظامی را هم با خودش داشت .
جلو رفتم تا عکسی در همین حالت از او بگیرم .
دستم را که روی کتف او گذاشتم ، به پهلو افتاد .
دیدم گلوله ای از پشت به او اصابت کرده و به قلبش رسیده ،
آرام بود انگار در ایندنیا دیگر کارینداشت . . .🍂
🌷🌺🌷🌼🌷🌺🌷
#پنجشنبه_های_دلتنگی
#پنجشنبه و باز #دلتنگی_های بی وقفه ای که دست از سر #دلم برنمیدارند بابا
سلام ای #غروب غریبانه ی #دل
باز آیینه، آب، سینی و چای و نبات
باز #پنجشنبه و یاد #شهدا با #صلوات
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#و_عجل_فرجهم
#خاطرهای از #شهید_سید_مجتبی_علمدار 🍃🌺
✍ معمولاً در هیئت ها برای مداح، صندلی یا چیزی قرار می دهند تا در بالاترین جای مجلس بنشیند، بعد هم مجلس را آماده می کنند. موقع شروع مجلس یک نفر با ذکر صلوات، ورود مداح را خبر می دهد و ... اما سید اصلاً در قید و بند این برنامه ها نبود.
همان پایین مجلس می نشست، می گفت چراغ ها را خاموش کنند، بعد شروع می کرد به مداحی.💗
اخلاص عجیبی در کارهایش موج می زد. یک بار برنامه هایی که برای آماده سازی مراسم در بیت الزهرا داشتیم کمی عقب افتاد، یک سری از ۳ کارهای تدارکاتی باقی مانده بود.😢
سید مثل همیشه مشغول کار شد، نصب پارچه ها و لامپ و ... همزمان هم مردم دسته وارد بیت الزهرا می شدند. وقتی مراسم تمام شد یک نفر از من پرسید: «ما آخر مداح را ندیدیم، چقدر با سوز و حال می خواند. راستی مداح هیئت کی بود!؟»
سید را به او نشان دادم، خیلی تعجب کرد! باورش نمی شد همان کسی که قبل از مراسم مشغول بستن لامپ و ... بود مداح هم باشد.😃
خیلی ها تصورشان از مداح چیز دیگری بود. اما سید باورهای ما را تغییر داد. به یکی از دوستان صمیمی او، که از ذاکران اهل بیت علیهم السلام است، گفته بود: «هر وقت وارد هیئت شدی و جمعیت زیاد آن، تو را به وجد آورد و احساس کردی که مردم به خاطر تو آمده اند، همان لحظه برو بیرون و مداحی نکن! زیرا غرور انسان را نابود می کند.»😑
بارها دیده بودم بعد از اتمام کار هیئت، ظرف ها را می شست، می گفت: «افتخارم این است که خادم عزاداران امام حسین علیه السلام باشم.» از دیگر برنامه های او دعای کمیل سید در مسجد جامع ساری بود. دعای ندبه او نیز کانون انسان سازی بود. همیشه بعد از برنامه دعای ندبه به همراه دوستان مشغول فوتبال می شد. این دوستی و ایجاد علاقه باعث جذب بیشتر جوانان به مجالس اهل بیت می شد.🌸
مادر ، تمام دنیا و آرزوهایش را
خلاصه میکند در نگاه حاصل عمرش
حالا تو خیال کن ۴۲ سال بیخبری
از تمام آرزوهایت را ....
#مادر_شهید_جاویدالاثر
#علی_اصغر_کوچکی
#پنجشنبه_های_دلتنگی
#یاد_شهدا_باصلوات