مدهوش..
آن روز كه چشمانِ تو در من نگريست میبايد مُرد و باز میبايد زيست... -احمد شاملو
چند صائب سر به زانو در غم زلفش نهم؟
عاقبت مغز مرا فکر پریشان میخورد
- صائب تبریزی
در و که کامل نبندی
نمیدونی بادِ بعدی که بیاد میبندتش یا بازش میکنه
این میشه بلاتکلیفی...
تو زندگیت همیشه یا برو بیرون یا بیا تو و بعدش درو محکم ببند.
اجازه نده هیچکس بلاتکلیف نگهت داره !
دقت کردهاید جملات وارونه چگونه است؟
گنج، جنگ میشود. درمان، نامرد و قهقهه، هق هق. ولی دزد همان دزد است و درد همان درد است و گرگ همان گرگ.
آری نمیدانم چرا من ، نم زده است و یار، رأی عوض کرده است. راه گویی هار شده و روز به زور میگذرد، آشنا را جز در انشا نمیبینی و چه سرد است این درس زندگی، اینجاست که مرگ برایم گرم میشود چرا که درد همان درد است.
آنها مرا نمیشناختند؛ فقط با آنچه در وهم و خیالشان واقع بود، تطبیقم میدادند.
چه بسا که من بیش از آن بودم!
مدهوش..
چند صائب سر به زانو در غم زلفش نهم؟ عاقبت مغز مرا فکر پریشان میخورد - صائب تبریزی
لَرزه بر دستان و لُکنت بر زبان و نبضِ تند..
وصفِ حالم، چون ببینم یک نظر چشمِ تورا!
بقول فریدونفرخزاد اگر هر کسی تاوان نفهمی خودش رو میداد، قطعاً این دنیا جای منصفانهتری برای زندگی بود!