هدایت شده از "برکه"
هرکسی رو که نقاشی میکنم، این حس رو میگیرم که بهتر میشناسمش؛ یاد میگیرم چطور نگاه میکنه، پیچ و تاب موهاش چطوریه، پوستش چه رنگیه. اگه قرار باشه زمان طولانی پای نقاشیش بشینم بعد مدتی احساس میکنم باهاش ارتباط برقرار کردهم، آخه مگه چقدر پیش میآد بخوای ساعتها به چشمهای کسی نگاه کنی؟
حالا انگار میشناختمت زهراکوچولو، انگار یه بار بغلت کردم، موهات رو نوازش کردم و بهت قول دادم وقتی بزرگتر بشی نقاشیت رو میکشم.
شبیه فرشتههایی، فرشتهی آقا.
صورت نازت رو برای ماندگارشدن توی دفترم کشیدم، به این امید که اون کسی که دردونهش بودی هم نگاهم کنه.