هدایت شده از کوفبور؛
اونجا که مولانا میگه:
ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را
باخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را
تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
با روی همچون ماه خود با لطف مسکینخواه خود
ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را
چون جلوه مه میکنی وز عشق آگه میکنی
با ما چه همره میکنی چیزی بده درویش را
درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان
نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را
هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی
هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را
تلخ از تو شیرین میشود کفر از تو چون دین میشود
خار از تو نسرین میشود چیزی بده درویش را
اینجا دیار مشقت است ، جوع و عریانی و تشنگی و سوز آفتاب . و آدم گمگشتۀ زمین است که اگر چون خواجه حافظ خود را بازیابد ، سخت در شگفت خواهد آمد که : ای وای ! من بر این خراب آباد چه میکنم ؟
تو را ز کنگرۀ عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادهست !
-سیدمرتضیآوینی