خیلی وقتا اینجوریه که کلی پیام برای یه نفر مینویسم بعد یکم که نگاه میکنم به نتیجهای نمیرسم و میزنم همه رو پاك میکنم یا مثلا کلی حرف توی ذهنم هست که پشت سر هم ردیف کردم و آمادهی گفته شدنن ولی موقع صحبت که میشه ترجیح میدم چیزی نگم .
این « حالا که چی مثلا ؟ » داره در زندگیم اختلال ایجاد میکنه .
با تمام وجود نیاز دارم در جهانی زندگی کنم که هیچ ظلم و جنایتی در اون وجود نداشته باشه اما شوربختانه هر نقطهای از جهان رو که نگاه میکنم اثری از انسانها درش وجود داره .
واقعا خوندنِ کتابایی که مال خودم نیستن خیلی سخته چون نمیتونم اون قسمتهای مورد علاقم رو هایلایت کنم و برای خودم علامت بزنم .
هدایت شده از Fwr
من آنقدر زیاد رویا بافتهام و کمتر زیستهام، که گاهی سه سالهام، اما روز بعد اگر خوابی که دیدهام محزون باشد سیصد سالهام. تو اینطور نیستی؟ در لحظاتی به نظرت نمیرسد که در آستانهی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمیکنی؟