فکر کنم دیگه هیچوقت احساسم مثل قبل نمیشه و همه چیز تموم شده . باید همه این روزها رو ترك کنم و به کلی نام و خاطرت رو رها کنم ، چون تو دیگه واقعا نمیتونی قلبم رو روشن کنی و بهم اون احساس گرمایی که درون رگهام جریان داشت رو بدی ؛ و خب چون تنها کسی که در تمام عمرم این حس رو بهم هدیه کرده بود تو بودی پس اگه تو نتونی مسلماً شخص دیگری هم قادر به این کار نخواهد بود ؛ پس همه چیز تمومه . . .
حالا تنها چیزی که ازم بر میاد اینه که بخاطر تمام اون تجربههای شیرین و دردناك تشکر صمیمانهای ازت به جا بیارم !
با خودم میگم کاش میتونستم تو خواب و رویاهام زندگی کنم هر چند خودمم میدونم اونقدر هم که وانمود میکنم جالب و هیجانانگیز نیست .
فقط واقعا میخوام از واقعیتی که برام رقم خورده فرار کنم پس روی میارم به باور کردن تئوریها و رویاها .
شاید دارم تلاش میکنم فردی که توی خواب دیدم رو خیلی خوب جلوه بدم تا با اون مقایسش کنم و به این نتیجه برسم که این فرد رویایی خیلی بهتر از اونه و آره خیلی آدمای بهتر از اون وجود داره پس باید فراموشش کنی فضه خانوم .
ولی میدونی چیه ؟ کو گوش شنوا . . .
تازه کجاشو دیدی ؟
مغز من داره جوری صحنهها و چهرهها رو تغییر میده و جوری جلوه میکنه که انگار این فرد ، همونه !
ولی هیچوقت گول مغز سرکشم رو نمیخورم و فراموش نمیکنم که هیچ اسمی از اون توی این خواب نبود .
مدام دارم روی «مغزم» تو یادآوری شخص مورد نظر تأکید میکنم چون انگار قلبم کلا از کار افتاده و هیچ دخالتی تو هیچکدوم از امور زندگیم نداره ؛ حتی کنترل احساسات من با مغزمه .