امروز تو حیاط مدرسه یه دخترِ فکر کنم سال اولی نشسته بود و داشت گریه میکرد ؛ و خیلی حس بد و غمگینی داشتم از اینکه نمیدونستم مشکلش چیه و کاری از دستم برنمیاومد . .
اون روزی که وقت کنم با خیال راحت و بدون عذاب وجدان همه سریالامو به نوبت ببینم و یه دونشون رو هم از قلم نندازم اون روز عید منه .
واقعا اگه هر چیزی رو تو موقعیت خودش بگی و حرفتو بزنی هی رو هم تلنبار نمیشه که یهو گند بخوره تو همه چیز .
هدایت شده از در این گوشه از دنیا🇮🇷
یه واقعیتی وجود داره
آدم هایی که مشکلات روحی دارن خواسته یا ناخواسته آدم های تاکسیکی هستن، مخصوصاً تو روابط.
گریزناپذیره!
این یه فکته و باعث میشه بخوام خودم رو هر چه زودتر محو کنم
نمیخوام ادامه پیدا کنم!
نمیخوام مشکلاتی که الان باهاشون درگیرم بعدها تو قالب مشکلات دیگه تو اطرافیان و مهمتر از اون، تو بچههام ادامه پیدا کنه!
بچه!
هاها
حتی فکر کردن راجع به "بچه" تو این سن مضحک و از طرفی وحشتناکه
اینکه مجبورم از این سن راجع بهش فکر کنم وحشتناکتر هم هست.
به هرحال این واقعیت که در آینده میتونم رو بچه هام اثر منفی بگذارم
و اینکه غم و اندوه حالا بخشی از وجودم شده و فکر میکنم هیچ وقت ازم جدا نمیشه بلکه تنها ممکنه کمرنگتر بشه،
منو از برقراری هر ارتباط جدیای منع میکنه
و ترغیبم میکنه بخوام هرچه زودتر از روی زمین محو بشم!