مفقود 🇵🇸
★چالش نوشتن 30 روز★ روز1 : شخصیت خود را توصیف کنید روز2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز3: ی
روز14⋆
سبك من...
آهسته و یواش؛ ترجیحا بیسروصدا ولی گاهی هیجانی، خنده به جای گریه، تظاهرگری و دورویی... گاهی دروغ شایدم سکوت.
نمیدونم دیگه
و من تلاش میکنم دیگه بهش اهمیت ندم و با خودم میگم حتما همه همچین حسی رو تجربه کردن پس اصلا نگران نباش و مهم نیست حتما عادیه این و فقط سعی کن دست و پا نزنی تا بیشتر غرق نشی...
فقط دلم میخواد زودتر نجات پیدا کنم و دیگه نمیخوام اینجوری ادامه بدم حتی دیگه توانش رو هم ندارم ولی چرا کاری برای بهتر شدن هم نمیکنم؟ راهی سراغ ندارم برای فرار و بلد نیستم چجوری باید خودمو بیرون بکشم...
کاش فقط خفه شم و همه اینا رو تو ذهن خودم نگه دارم.
و البته این رو هم بگم که من یه راه فوقالعاده برای فرار و ادامه دادن پیدا کردم و اون میتونه واقعا همه چیزو درست کنه ولی انقدر خوبه که من وقتی تمام وقتمو براش میذارم با خودم میگم که حالا قطعا بخاطر اینکه تمام مدت کز کردم یه گوشه و پناه آوردم به این گنج پس قطعا دارم با هیچکاری نکردن و تلاشی در راستاش انجام ندادن بهش خیانت میکنم پس اینجوری میشه که عذاب وجدان باز گلومو میگیره و باعث میشه بشم مثل قبل.
وقتی میتونم توی مثلا یه روز به راحتی دو سه دور کامل یه درسو بخونم و میدونم که این توانایی رو دارم ولی نمیتونم انجامش بدم و عقب میکشم و تسلیم میشم.
(با نگرانیهای ناتمام چطور زندگی کنیم بیاینکه پوست دستمون از شدت خراش خونریزی کنه و ناخونامون نابود شه؟)
مفقود 🇵🇸
★چالش نوشتن 30 روز★ روز1 : شخصیت خود را توصیف کنید روز2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز3: ی
روز15⋆
میروم به مسجد🤩
دور ترین مسجدی که نسبت به خونمون وجود داشته باشه
اصلا توی یه شهر و دیار دیگه
چمیدونم ... یه شهر دور و غریب
شاید رفتم بندرعباس ... البته وقتی خود حدیث هم اونجا بود🤣🤣🤣